گنه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنه کردن . [ گ ُ ن َه ْ ک َ َد ] (مص مرکب ) بزه کردن . مرتکب گناه شدن . نافرمانی کردن : مر او را به دینار یاری کنم گنه گر کند بردباری کنم . فردوسی . بر هرکه گنه کرد یکی بند نهاد بی هیچ گنه چونکه تو را بند چهار است . ناصرخسرو. در دلم آید که گنه کرده ام کاین ورقی چند سیه کرده ام . نظامی . بی آنکه بدی به جای آن مه کردم یا هیچ گنه نعوذباللَّه کردم . خاقانی . چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی بنده بی جرم و خطایی نه صواب است فراقش . سعدی (بدایع). گفت یا سیدی و مولائی چه گنه کرده ام چه فرمائی ؟ سعدی (بدایع). کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده ست او شرمسار. سعدی . - امثال : گنه چشمان کرن دل مبتلا بی . باباطاهر (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٧). گنه کرد در بلخ آهنگری به ششتر زدند گردن مسگری . ؟ (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٧). گنه کنند گاوان کدخدا دهد تاوان . (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٨). گنه ناکردن و بی باک بودن بسی آسانتر از پوزش نمودن . ویس و رامین (از امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٧).