گندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گندی . [ گ َ ] (حامص ) در تداول عوام، بی عرضگی . بی لیاقتی . پستی . بی شخصیتی : آدم به این گندی ندیدم . رجوع به گند شود.
گندی . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان اوریاد بخش ماه نشان شهرستان زنجان که در ١٢ هزارگزی شمال باختری ماه نشان و ١٢ هزارگزی راه عمومی واقع شده است . هوای آن سرد و سکنه اش ٣٥٠ تن است . آب آن از چشمه سار تأمین می شود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
گندی . [ گ ُ ] (اِخ ) یکی از خانواده های برجسته ٔ فلورانس که پل دُ گندی کشیش رتز از ایشان بود.