گنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنده . [ گ َ دَ / دِ ] (ص ) گندیده و عفن . فژغند. (لغت فرس ). شَماغَنده . شَمغَند. شَمغَنده . (برهان ). غَسّاق . منتن . (منتهی الارب ). متعفن : معذور است ار با تو نسازد زنت ای غر زآن گنده دهان تو و زآن بینی فرغند. عماره . به جای خشتچه گر بیست نافه بردوزی هم ایچ کم نشود بوی گنده از بغلت . عماره . پیامش چو بشنید شاه یمن بپژمرد چون زآب گنده سمن . فردوسی . تا پای نهند بر سر حران با کون فراخ گنده و ژنده . عسجدی یا عنصری . ازبوستان دنیا تا خوک زاد زان پیر تلخ است و شور و گنده خوشبوی و چرب و شیرین . ناصرخسرو. این زشت سپید و آن سیه نیکو آن گنده و تلخ وین خوش و بویا. ناصرخسرو. و کسی را که بینی گنده باشد با آب او [ با آب برگ لبلاب کوفته ] بشویند نافع بود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اگر ابلهی مشک را گنده گفت تومجموع باش او پراکنده گفت . سعدی (بوستان ). - گنده شدن، گنده گردیدن ؛ گندیدن . متعفن شدن : یکی بگفت نه مسواک خواجه گنده شده ست که این سکاله و گوه سگ است خشک شده . عماره . درنگش به آخر درآرد ز پای شود گنده گرنه بپوسد به جای . اسدی . آن آب که در سبوی بر سر دارند در حال گنده شود. (منتخب قابوسنامه ص ٤٥). - گنده کردن ؛ گندانیدن . گنداندن : نه خود خورم نه کس دهم گنده کنم به سگ دهم . - امثال : گنده بود آن آب که استاده بود هاژ . ناصرخسرو (از امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٢٧). نظیر: آب اگر یک جا ماند گنده شود . لئیم زاده چو منعم شود از او بگریز که مستراح چو پر گشت گنده تر گردد. ابن یمین (از امثال و حکم دهخدا ج ٤ ص ١٧٠٧). نظیر: مبرز که پر شود گنده تر شود . حذر از مالدار پرتکبر که مبرز گنده تر گردد چو شد پر . ناصرخسرو(امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٩٨). نفس اول راند بر نفس دوم ماهی از سر گنده باشد نی ز دم . مولوی . گوشت ار گنده شود او را نمک درمان بود چون نمک گنده شود او را به چه درمان کنند ؟ ناصرخسرو. لیک هر آن مزبله کآکنده تر هرچه بشویند شود گنده تر. امیرخسرو (از امثال و حکم دهخدا ج ٤ ص ١٩٠٨).
گنده . [ گ َ دَ / دِ ] (ص، اِ) بوی بد. ◄ فتق دار. ◄ اخته و خایه برآورده . ◄ مرد پیر. ◄ زن پیر. (ناظم الاطباء).
گنده . [ گ ُ دَ / دِ ] (ص ) (عامیانه ) معروف است که در مقابل باریک باشد. (برهان ). زبر. درشت . خشن . ستبر (سطبر). ناهموار. غلیظ. ضخیم : آبفت، پارچه ٔ گنده و سطبر باشد. (برهان ). استبرق ؛ دیبای گنده . (منتهی الارب ). دیوجامه ؛ جامه ای باشد از پلاس گنده که در روزهای جنگ پوشند. (برهان ). ◄ در تداول عوام، بزرگ و چاق و ضخیم و حجیم . - امثال : سر گنده اش زیرلحاف است . (امثال و حکم دهخدا ج ٢ ص ٩٦٨). ◄ به حد مردان یا زنان رسیده . کسی که سال او از حد صغر گذشته است : مرد گنده ! زن گنده ! این کارهای بچه گانه از تو سزاوار نیست . - کله گنده، شکم گنده، کون گنده ؛ کسی که کله و شکم و کونش بزرگ است . - گنده حرف زدن ؛ گنده پرانی کردن . رجوع به همین کلمه شود.