گنداب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنداب . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عشق آباد بخش فدیشه ٔ شهرستان نیشابور که در ٢٤هزارگزی خاور فدیشه واقع شده است . هوای آن گرم و سکنه اش ٢٦٩ تن است . آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
گنداب . [ گ َ ] (اِ مرکب ) آب گندیده و بدبوی . (آنندراج ). آب ایستاده ٔ گندیده و بدبوی . (ناظم الاطباء). آبی که جل وزغ گرفته باشد. (شعوری ج ٢ ص ٢٩٢). آب راکد : بگشت آن همه مرغ و گنداب و نی ندید از ددان هیچ جز داغ پی . اسدی (گرشاسب نامه ). به دشت و گل و خار و گنداب و چاه مکن رزم کافتد به سختی سپاه . اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ آنجا که آبهای شستشوی و گنده در آن رود: گنداب حمام .
گنداب . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان حومه ٔ بخش ایوانکی شهرستان دماوند که در ١٨هزارگزی شمال باختر ایوانکی و ٦هزارگزی راه شوسه تهران به خراسان واقع شده است . هوای آن معتدل و سکنه اش ٢٨٥ تن است .آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، انجیر ولبنیات و شغل اهالی زراعت، باغبانی و گله داری و صنایع دستی آنان قالیچه و جاجیم و گلیم بافی است . ساکنین از طایفه ٔ بوربور و هداوندی هستند که اکثر در تابستان به حدود لار میروند. راه آن مالرو است و از قهوه خانه ٔ کربلائی احمد، سر راه شوسه ماشین میتوان برد. بنای دو امامزاده آن نسبتاً قدیمی است . تپه و آثار ابنیه قدیم نیز دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).