گنبده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنبده . [ گُم ْ ب َ دَ / دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بیلوار بخش رامیاران شهرستان سنندج که در ١٠٠٠٠گزی شمال باختری کامیاران و ١٠٠٠گزی باختر راه شوسه ٔ کرمانشاه به سنندج واقع شده است . هوای آن سرد و سکنه اش ٣٦٠ تن است . آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آن غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری وراه آن مالرو است . گنبده دو محل است به فاصله ٔ ٢٠٠٠گز که گنبده علیا و سفلی نامیده میشوند. سکنه ٔ گنبده بالا ١٩٥ تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
گنبده . [ گُم ْ ب َ دَ / دِ ] (اِ) گنبد. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به گنبد شود. ◄ غنچه ٔ گل . (برهان ) : اینک دهنم بر صفت گنبده ٔ گل این گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند. خاقانی . گرزش چو لاله بردرد البرز را و گوید کافلاک را به گنبده ٔ نستری ندارم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٨١). گنبد نیلوفری گنبده ٔ گل شود پیش سنانت کزوست قصر ممالک حصین . خاقانی . ◄ پیاله و کاسه . ◄ جستن و خیز کردن . (برهان ). و رجوع به گنبد شود.