گلیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گلیم . [ گ ِ ] (اِ) پوششی معروف که از موی بز و گوسفند بافند. (آنندراج ). جامه ٔ پشمین معروف که از پشم میش بافند. (غیاث ) : گولانج و گوشت و گرده و گوزآب و گادنی گرمابه وگل و گل و گنجینه و گلیم . لبیبی . گلیمی که خواهد ربودنْش ْ باد ز گردن بشخشد هم از بامداد. ابوشکور. به پنج مرد یکی شخش پوستین برتان به پنج کودک نیمی گلیم پوشدنی . ابوالعباس . به پای اندرون کفش و بر تن گلیم به بار اندرون گوهر و زرّ و سیم . فردوسی . گشادند گُردان کمرهای سیم بپوشیدشان جامه های گلیم . فردوسی . تن همان گوهر بی زینت خاکیست به اصل گر گلیمی بد یا دیبه رومیست قباش . ناصرخسرو. گر نباشد اسب خر بس مرکبم ور نباشد حله، درپوشم گلیم . ناصرخسرو. دوست را کس به یک بدی نفروخت بهر کیکی گلیم نتوان سوخت . سنائی . بی آرزوی ملک به زیر گلیم فقر کوبیم کوس بر در ایوان صبحگاه . خاقانی . گلیم کسان را مبر سر بزیر گلیم خود از پشم خود کن چو شیر. نظامی . فاروق اویس را دید گلیمی از پشم شتر پوشیده و سراپای برهنه و توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گلیم ... (تذکرة الاولیاء عطار). گلیمی که مویش بود سینه گز برهنه تنان را حریر است و خز. امیرخسرو. پشمینه ها و گلیمهای آذربایگان و گیلان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٥٣). ◄ فرش پشمینه . (انجمن آرا). فرش زیر پا : و از وی [ از ناحیت پارس ] بساط و فرشها و زیلوها و گلیم های باقیمت خیزد. (حدودالعالم ). بویی ببرم همی ز شادی باز این چه گلیم و این چه رنگ است . انوری . آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان . سعدی . گلیمی که برآن خفته بود در رهگذر دزد انداخت . (گلستان ). ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. (گلستان ). ◄ پارچه ٔ پشمی : و از آمل ... گلیم سپید کوش و گلیم دیلمی زربافت خیزد. (حدود العالم ). و گلیم و شلواربند و پشمهای رنگین خیزد.(حدود العالم ). ... محمد (ص ) آن گلیم را به یکی از صحابه داد تا مرقعی کرد و درپوشید. (قصص الانبیاء ص ٥٢). و این جامه که داری برکش و ازاری از گلیم بر میان بند و توبره ای پر جوز بر گردن آویز و به بازار بیرون شو. (تذکرةالاولیاء عطار) ز تبریز ار گلیمی نازک آری در برم یارا به نقش آده اش بخشم سمرقند و بخارا را. نظام قاری (دیوان ص ٣٧). - امثال : از گلیم خویش پا بیرون نمی باید نهاد . مغربی . من شدم ساعتی به استقبال پای کردم برون ز حد گلیم . ناصرخسرو. از گلیم نیاید ستبرقی . بقدر گلیمت بکن پا دراز . پا به اندازه ٔ گلیم باید دراز کرد . پایت را به اندازه ٔ گلیم دراز کن . چیزی به جا نمانده غیر از گلیم پاره . گلیمی که بور باشد سیاه به . - طبل زیر گلیم کوفتن یا زدن ؛ کنایه از پنهان داشتن امری است که آن ظاهر و هویدا بود و شهرت یافته باشد. (برهان ) : نبینی که از ما غمی شد ز بیم همی طبل کوبد به زیر گلیم . فردوسی . وگرت بست به بندی قوی این دیو بزرگ شو خمش طبل مزن بیهده در زیر گلیم . ناصرخسرو. تیره گلیم توام رشته ٔجانم متاب چند زنی بیش از این طبل به زیر گلیم . عطار. - گلیم از سیاهی بیرون آوردن ؛ کنایه از [ از ] مهلکه نجات یافتن . (آنندراج ) : خضر آورد برون ز سیاهی گلیم خویش ای عقل واگذار به سودای او مرا. صائب (از آنندراج ). - گلیم از موج بیرون بردن ؛ خود و مایحتاج خود را رهاندن . در غم خود بودن : گفت آن گلیم خویش بدرمیبرد ز موج وین سعی میکند که بگیرد غریق را. سعدی . - گلیم خود را از آب برآوردن، گلیم از آب برآوردن، گلیم خود را از آب بیرون کشیدن، گلیم از دریا بیرون آوردن ؛ کنایه از [ از ] مهلکه نجات یافتن . (آنندراج ) : گلیم خویشتن را هر کس از آب تواند برکشید ای دوست مشتاب . نظامی . گلیم خویشتن برآرد سیه گلیم از آب وگر گلیم رفیق آب می برد شاید. سعدی . ◄ جل : نشاید بود گه ماهی ّو گه مار گلیم خر به زر رشته میاژن . ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ٣٩٩).