گله کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گله کردن . [ گ ِ ل َ / ل ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکایت کردن . تظلم . تشکی . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). شکو. شکایت . شکاة. شکیه . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). اشتکا. (تاج المصادر بیهقی ) : پس مردمان افریقیه گروهی بنزدیک عثمان آمدند و از عبداﷲ سعد گله کردند... عثمان او را بازکرد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). نکردم سپه را بجایی یله نه از من کسی کرد هرگز گله . فردوسی . نامم نهاده بودی بدخوی و جنگجوی با هر کسی همی گله کردی ز خوی ما. منوچهری . گفت : [ یعقوب لیث ] به مظالم بودی گفته بودم گفت هیچکس از امیر آب گله کرد گفت : نه . (تاریخ سیستان ). تا کی کنی گله که نه خوب است کار من وز تیرماه تیره تر آمد بهارمن . ناصرخسرو. هیچ مکن ای پسر ز دهر گله کز وی شکر است صدهزار مرا. ناصرخسرو. گله از هیچکس نباید کرد کز تن ماست آنچه بر تن ماست . مسعودسعد. همچو ما روزگار مخلوق است گله کردن ز روزگار چراست . مسعودسعد. گر سنایی ز یار ناهموار گله ای کرد از اوشگفت مدار. سنایی . زآن گله کردم به آفتاب که دیدیم کوست سنا برقی از سنای صفاهان . خاقانی . پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان در حق من به فساد گواهی داد. (گلستان سعدی ). به دوستی گله کردم ز چشم شوخش گفت عجب نباشد اگر ترک تیغزن بکشد. سعدی (بدایع). نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست به کشت زار جگرتشنگان نداد نمی . حافظ. دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند. حافظ.