گلابدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گلابدان . [ گ ُ ] (اِ مرکب ) ظرف گلاب . (ناظم الاطباء). آوندی که در آن گلاب ریزند : نوز گل اندر گلابدان نرسیده قطره بر آن چیست چون گلاب مصعّد. منوچهری . یکی بر جای ساغر دف گرفته یکی گلابدان بر کف گرفته . نظامی . مهر از سر نامه برگرفتم گویی که سر گلابدان است . سعدی . کسی که بوسه گرفتش به وقت خنده زدن به بر گرفتن مهر گلابدان ماند. سعدی . رجوع به گلاب پاش شود. ◄ آبی که به ماه خرداد به کشت دهند و گویند نمو دانه و حب بدین آب بود. (یادداشت مؤلف ).