گل کامکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گل کامکار. [ گ ُ ل ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) قسمی از گل سرخ که بشدت سرخی دارد. (از ناظم الاطباء ذیل کامکار) : سال نو است و ماه نو و روز نو وقت بهار و وقت گل کامکار. فرخی . بر کام و آرزو دل بیچاره ٔ مرا ناکامکار کرد گل کامکار او. فرخی . بخندد همی بر کرانهای راه به فصل زمستان گل کامکار. فرخی . از بهر مدحت تو صدف سازداز عقیق اندردهان غنچه گل سرخ کامکار. ازرقی . خواهی که کام دل ز زمانه طلب کنی منزل به زیر شاخ گل کامکار کن . ادیب صابر. آن افسر مرصع و شاخ سمن نگر آن پرده ٔ موشح وگلهای کامکار. عمعق . در باغ و بوستان بِسِتانیم داد خویش از باده های لعل و ز گل های کامکار. عبدالواسع جبلی . بود نسیم گل کامکار در نفسم به گاه مدح شهنشاه کامران گفتن . سوزنی . مهتر بسی است نه لیک همه همچون تو کامران گلها بسی بود نه همه همچو کامکار. سوزنی . در باغ مهتری چو گل کامکار باش تا نیکخواه بوی برد بدسگال خار. سوزنی . بلبل نطقش بناز غنچه ٔ لب کرد باز گشت ز مل عارضش همچو گل کامکار. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٨٣). به سنان غمزه شاید که زچشم من گشاید گل کامکار رویش رگ شاخ ارغوان را. سیف اسفرنگ . بندگان خاص توچون گل همیشه کامکار مادحان خاص تو چون مل هماره کامیاب . سیف اسفرنگ . بودم نخست خاربنی خشک و عاقبت ز اقبال او شدم چو گل سرخ کامکار. قاآنی . و رجوع به گل سرخ و گل سوری و گل محمدی شود.