گل میخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گل میخ . [ گ ُ ] (اِ مرکب ) نوعی از میخ آهن که سرش پهن میباشد. (آنندراج ). میخ سربزرگ چوبی یا فلزی که بیشتر به دیوار اطاق کوبیده میشود برای آویختن چیزها از آن . (فرهنگ نظام ). میخ بزرگ . میخ چادر. (ناظم الاطباء). میخی که سر آنرا بصورت گلی سازند : در از سدره ٔ بوستان ثواب ز گل میخیش رو شناس آفتاب . ظهوری (از آنندراج ). بیا به درگه شاهنشهی که از در او شکفته غنچه ٔ گل میخ بر رخ ایام . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). شب وصل تو نهان آمده ام تا دم صبح ماه را ساخته گل میخی و بر در زده ام . مسیح کاشی (از آنندراج ). عرصه ٔ شهر هری فوق سپهر اخضر است درگهش را شمسه ٔ خورشید گل میخ در است . آگهی هروی . ◄ دگمه ای که خلخال و دست برنجن را بدان بند سازند. (ناظم الاطباء).