گل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ انگ. ] (اِ.)<BR>۱- دروازه، در بازیهایی مانند فوتبال، جایی که باید توپ داخل آن شود تا امتیاز به دست بیاید.<BR>۲- امتیازی که پس از عبور توپ از دروازه یا سبد یک تیم به تیم مقابل تعلق گیرد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) [ په. ] (اِ.) ۱- عضو تولید مثلی و تکثیر گیاهان که از برگهای تغییر شکل یافته به وجود آمدهاست. گل ممکن است سلولهای هر دو جنس نر و ماده را شامل باشد و یا فقط ممکن است سلولهای یک جنس (نر و یا ماده) را دربرداشته باشد. اکثر گلها دارای رنگهای مختلف و بوی مطبوع میباشند و زیبایی خاصی دارند و از این جهت به عنوان زینت نگه داری میشوند. ۲- به طور عام هر گیاه علفی گل دار. ۳- غنچه وا شده، غنچه شکفته. ۴- مطلق گُل سرخ. ۵- اخگر، شعله. ۶- خوب، دوست داشتنی. ۷- محبوب، معشوق. ۸- هر چیز زیبا و محبوب. ۹- نوایی است از موسیقی قدیم. ۱۰ - قسمت مرکزی هندوانه که خوش خوراک تر است. ۱۱ - چهره سرخ و خوش آب و رنگ. ۱۲ - اشکال هندسی شش گوشه و هشت گوشه و ده گوشه و دوازده گوشه و غیره که در خاتم سازی به کار میرود. ؛~ از ~ کسی شکفتن چهره کسی از شادی درخشیدن. ؛ ~ سرسبد کنایه از: نمونه اعلاء، نمونه بهترین. ؛~کاشتن کنایه از: هنرنمایی کردن، کار نظرگیری انجام دادن.
باقالی (گُ) (ص.) دارای خالها یا لکههای رنگی در یک زمینه مشخص.
(~.) [ انگ. ] (اِ.) ۱- دروازه، در بازیهایی مانند فوتبال، جایی که باید توپ داخل آن شود تا امتیاز به دست بیاید. ۲- امتیازی که پس از عبور توپ از دروازه یا سبد یک تیم به تیم مقابل تعلق گیرد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گل . [ گ ُ ] (انگلیسی، اِ) دروازه ٔ فوتبال . - گل زدن ؛ توپ را وارد دروازه ٔ حریف کردن . گل کردن . - گل شدن ؛ وارد شدن توپ به دروازه ٔ حریف . - گل کردن ؛ توپ را وارد دروازه ٔ حریف کردن . گل زدن .
گل . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گل فریز بخش خوسف شهرستان بیرجند واقع در ٥٠هزارگزی جنوب خاوری خوسف . هوای آن معتدل و دارای ٢٣٦ تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آن غلات است و باغات زعفران نیز دارد. شغل اهالی زراعت و قالی و قالیچه بافی است . راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
گل . [ گ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سراجو بخش مرکزی شهرستان مراغه، واقع در ٢٠هزارگزی جنوب خاوری مراغه و هزارگزی جنوب ارابه رو مراغه به قره آغاج و سراسکند. هوای آن معتدل و دارای ٣٣١ تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول آن غلات، چغندر و نخود است . شغل اهالی زراعت و صنایعدستی آنان جاجیم بافی و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
مترادف و متضاد واژهدان
تراب، خاشاک، خاک، طین، غبرا جدا، زمین لای، لجن، وحل
زهر، ورد داغ (متضاد: خار)
فرهنگ طیفی واژهدان
غنچه، شکوفه بنفشه، اطلسی، شمعدانی محمدی، رز یاس، یاسمن، میمون، لادن، قرنفل، ختمی، نیلوفر، زنبق، اقاقیا، نرگس، اختر، گل یخ، کوکب، آهار، لاله، سوسن، نسترن، سنبل، ارکیده، پر، ستاره، زباندرقفا، شببو، خرزهره، پامچال، مریم، میخک، ژربرا، ناز، مینا، گلایل، ماگنولیا، داودی آذاراقی، آدونیس، آزالیا، آفتابگردان، آکاسیا، آماریلیس، آویز، آتشی، ابری، ابریشم، ارتانزیا، ارغوان، بگونیا، بداغ، مارگریت
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه