گشاد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ)<BR>۱- (ص.) پهن، فراخ. مق تنگ.<BR>۲- دارای پهنا، قطر، گنجایش، ظرفیت یا وسعت بیش از حد معمول.<BR>۳- (اِمص.) رها کردن تیر از شست.<BR>۴- فتح، تسخیر.<BR>۵- گشایش.<BR>۶- حمله.<BR>۷- (ق.) با فاصله از یکدیگر.<BR>۸- (عا.) آن که تن به کار نمیدهد، تنبل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) ۱- (ص.) پهن، فراخ. مق تنگ. ۲- دارای پهنا، قطر، گنجایش، ظرفیت یا وسعت بیش از حد معمول. ۳- (اِمص.) رها کردن تیر از شست. ۴- فتح، تسخیر. ۵- گشایش. ۶- حمله. ۷- (ق.) با فاصله از یکدیگر. ۸- (عا.) آن که تن به کار نمیدهد، تنبل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشاد. [ گ ُ ] (مص مرخم، اِمص ) فتح و ظفر. (برهان ). فتح . (مهذب الاسماء). فتوح . فرج . گشایش . نجات : بدو گفت شاه آفریدون تویی که وی را کنی تنبل و جادویی کجا هوش ضحاک بر دست توست گشاد جهان از کمربست توست . فردوسی . دو چیز است بند جهان : علم و دانش اگرچه گشاد است مر هر دوان را. ناصرخسرو. که اعوذ باللّه، یعنی همه راحت از اﷲ میخواهم و همه ٔ گشاد از وی و ید اﷲ میخواهم . (کتاب المعارف ). گام در صحرای دل بایدنهاد زآنکه در صحرای گل نبود گشاد. مولوی . چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد چون شدی در ضد آن، دیدی فساد. مولوی . خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم بر ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم . حافظ. بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم . حافظ. بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود. حافظ. گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم . حافظ. دیگر از ما کاری و کفایتی نمی آید، هر گشادی و نجاتی که هست از حضرت شماست . (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ٢). ◄ دَشْت . فروش اول : صباحی به وقت، درویش به در دکان ایشان رسیده و طلبی کرده، ایشان گفته اند که در صباح هنوز گشادی نشده ...(مزارات کرمان ص ١١٥). ◄ خوش . ◄ خوشی . (برهان ) : چندین حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشمهای مست تو نقاش چون نهاد؟ مولوی (از آنندراج ). نغمه ٔ مطرب خوشگو همه پند است و کلام ساغر ساقی مه رو همه فتح است و گشاد. شاه قاسم انوار. ◄ رها کردن تیر باشد از شست . (برهان ) (غیاث ). رها کردن تیر از شست . (آنندراج ). رها شدن . رها کردن . انداختن : نه مرا در تکاب تو پایاب نه مرا برگشاد تو جوشن . ابوالفرج رونی . چه فایده ز زره با گشاد شست قضا؟ چه منفعت ز سپر با نفاذامر قدر؟ مسعودسعد. ز شست تیر تو اندر گشاد چون بجهد عجب مکن که ز پیکانْش ْ بگذرد سوفار. مسعودسعد. با ستیز قضا بهش باشید وز گشاد بلا حذر گیرید. مسعودسعد. خلق را با گشاد دست قضا بجز از خدمت تو جوشن نیست . مسعودسعد. شهاب ثاقب گردد خدنگ او ز گشاد عدوش سوخته گردد بدو چو دیو لعین . سوزنی . چو تیر، کآن به کمان از گشاد شست پرد پرید عمر و کمان گشت شست و تیر مرا. سوزنی . خسرو بهرام تیری کز گشاد شست تو ز آفتاب و مه سپر در سر کشد بهرام و تیر. سوزنی . پیش پیکان گل ز بیم گشاد هر شب از هاله مه سپر دارد. انوری . نگار من ز بر من همی چنان بجهد که تیر وقت گشاداز بر کمان بجهد. جمال الدین عبدالرزاق . چرخ مقرنس نهاد قصر مشبک شود چون ز گشاد تورفت چوبه ٔ تیر از کمان . خاقانی . هر تیر کز گشاد ملامت برون پرید بی آگهی سینه مرا بر جگر رسید. خاقانی . به یک گشاد ز شست تو تیر غیداقی شود چو پاسخ کهسار باز تا غیداق . خاقانی . کیقباد بر گشاد تیر قادر وواثق بودی فرمود که من به تیر سر مار در زمین دوزم .(راحة الصدور راوندی ). کاردی از ساق موزه بیرون آورد و آهنگ سلطان کرد... سلاحداران خواستند که او را بگیرند، سلطان بانگ برزد و بر گشاد تیر واثق بود، تیری بدو انداخت خطا شد. (راحة الصدور راوندی ). و تأثیرتیر حدثان که از شست قصد زمان گشاد می یابد، به جنه ٔجلال او نامؤثر میماند. (سندبادنامه ص ١١٨). و از گشاد منجنیق و کمان، تیر و سنگ پران شد. (جهانگشای جوینی ). پس بدین هم نشوی قانع و از پی تازی بسوی خانه ٔ ممدوح چو تیری ز گشاد. اثیرالدین اومانی . ◄ فراخی . وسعت . پهناوری یا گشادی : برآشفت گیو از گشاد برش یکی تازیانه بزد بر سرش . فردوسی . بماند از گشاد برش در شگفت بیازید تیر و کمان برگرفت . اسدی . ◄ گشادن که در مقابل بستن است . (آنندراج ) (برهان ). ضد بست است : بند خداوند را گشاد حرام است کشتن قاتل بر این سخنْت ْ نشان داد. ناصرخسرو. ◄ نجات دادن . رها کردن : بسته شنودی که جز به وقت گشادش جان و روان عدو از او بشود شاد. ناصرخسرو. ◄ (ص ) فراخ که در برابر تنگ باشد. (برهان ).
مترادف و متضاد واژهدان
بزرگ، بسیط، پهن، جادار، فراخ، فسیح، گشاده، متسع، واسع، وسیع فرج، گشایش ظفر، فتح خوشی، سرور (متضاد: تنگ، ضیق)