گزنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزنده . [ گ َ زَ دَ / دِ ] (نف ) آنچه بگزد با نیش یا دندان : دو مار بد گزنده بر دو لب تو دوسان زآن قلیه ٔ چو طاعون زان نان همچو نخجد. منجیک . مناز بر دم دنیا که کژدمش بگزدت ز کژدمش به حذر باش کش گزنده دمست . ناصرخسرو. از دور نگه کنی سوی من گویی که یکی گزنده مارم . ناصرخسرو. گفتم زمین سیم . گفت جای گزندگان است . (قصص الانبیاء ص ٥). دیدم که زبان سگ گزنده ست دندان جفاش از آن شکستم . خاقانی . ◄ سوزنده : گزنده گشت چه چیز؟آب چون چه ؟ چون کژدم خلنده گشت همی باد چون چه ؟ چون پیکان . فرخی .
مترادف و متضاد واژهدان
تلخ، تند، تیز، نیشدار هار