گزش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزش . [ گ َ زِ ] (اِمص ) گزیدن . گز کردن چنانکه پارچه را. ◄ (اِ) گز : ... ایدون گویند که عصای موسی ده گزش بالا بود و ده گز بالای موسی بود و موسی بیست گزش از زمین برجست و عصا بزد بر کعب پای عوج بن عنق برآمد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و به اخبار مغازی اندر ایدون است که بدان هنگام که طوفان نوح علیه السلام بود همه ٔ جهان آب گرفت و زبر هر کوهی کز آن بلندتر نبود بجهان اندر چهل گزش آب از سر آن کوه بررفته بود... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
گزش . [ گ َ زِ ] (اِمص ) گزیدن . لَسع. لَدغ . (منتهی الارب ) : من بفریاد از عنای سبش نیش از الماس دارد او به گزش . طیان . ◄ با زخمه زدن ذوات الاوتار، مقابل کشش .