گزر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزر. [ گ ُ زِ / زَ ] (اِ) مخفف گزیر است که چاره و علاج باشد و ناگزیر بمعنی ناچار. (برهان ) (آنندراج ) : برعادتی که باشد گفتم که کیست آن گفت آنکه نیست در غم و شادیت از او گزر. انوری (از آنندراج ). بر تخته اش ز تخت کشیدند ناگهان بگذشت از آن گذر که نبودش از آن گزر. صاحب تبرستانی (از آنندراج ).
گزر. [گ َ زَ ] (اِ) سانسکریت گجر، محتملاً از پارسی ناشی شده زیرا در یکی از مآخذ طبی متأخر آمده ... و اشیر یا کاشیر در لهجه ٔ قره قلپق (روسیه ) نیز به اغلب احتمال از همین لغت فارسی است . در پشتو گجرا و در گیلکی گزر . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). معرب آن جزر است . (برهان ). رستنی است معروف مشهور به زردک و معرب آن جزر است و به هندی آن را گاجر گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). زردک . (الفاظ الادویه ). اسطفلین . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اصطفلین . رجوع به همین کلمه شود. حویج . ابومقاتل . هویج یا گزر که ریشه های ضخیم آن خوراکی است . (گیاه شناسی گل گلاب ص ٢٣٤) : این جمع را مویزبای باید ساخت و قلیه ٔ گز رو... (اسرارالتوحید). چند گویی که سنایی و سنایی و سنا نه سنایی زر سرخ است و نه ما از گزریم . سوزنی . نپزد هیچ قلیه ٔ گزری تابه ٔ شلغمی پزد بی بی . خاقانی . غالباً ما عقل داریم اینقدر گندنا را می شناسیم ازگزر. مثنوی . ... ای شهری من شب و روز بگزر خوردن آموخته بودم این ساعت طعم حلوا چشیدم لذت گزر از چشمم افتاد. (فیه مافیه مولانا جلال الدین چ فروزانفر ص ١٨٨). هرچه بر سفره و خوان تو نهند هر چه در کام و دهان تو نهند بخوری خواه گزر خواه صفی گاو و خر نیست بدین خوش علفی . جامی . گزر و شلغم و چندر کلم و ترب و کدو تره ها رسته تر و سبز بسان زنگار. بسحاق اطعمه . ◄ دسته ٔ هاون . (آنندراج ) : پیوسته هم از کدوی و شلغم از حکه پی گزر تراشی . نعمت خان عالی (از آنندراج ). ◄ مجازاً، کیر. آلت تناسلی مرد : گزر بدبه ٔ او درنهد، چنانکه بود سزای گایان کردن چو رایگان بیند. سوزنی . زور باید نه زر که بانو را گزری دوست تر که صد من گوشت . سعدی (گلستان ).
گزر. [ گ ُ زَ ] (اِ) خرجین شبان . (برهان ).