گزاینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزاینده . [ گ َ ی َ دَ / دِ ](نف ) گزنده . آزاررساننده . آسیب رساننده : نه از تخم ایرج زمین پاک شد نه زهر گزاینده تریاک شد. فردوسی . از او یک زمان شیر و شهدست بهر بدیگر زمان چون گزاینده زهر. فردوسی . چو سودابه او را فریبنده گشت تو گویی که زهر گزاینده گشت . فردوسی . طعنه ٔ دشمن گزاینده است طیبت دوستان بنگزاید. انوری . گزاینده عفریتی آشوبناک شتابنده چون اژدها بر هلاک . نظامی . چه خوش داستانی زد آن هوشمند که بر ناگزاینده ناید گزند. نظامی . گمان برد کآبی گزاینده خورد درو زهر و زهر اندرو کارکرد. نظامی . ◄ کیفردهنده . مجازات کننده : نخست آفرین کرد بر یک خدای که اویست بر نیکویی رهنمای برآرنده ٔ هور و کیوان و ماه نشاننده ٔ شاه بر پیشگاه گزاینده ٔ هر که جویدبدی فزاینده ٔ فره ٔ ایزدی . فردوسی . ◄ زننده . درشت : فرستاده ٔ شاه گردن فراز [ ساوه شاه ] بیامد بنزدیک بهرام باز [ بهرام چوبینه ] بگفت آن گزاینده پیغام اوی همانا که بد زان سخن کام اوی . فردوسی . ◄ درآینده و داخل شونده ◄ فشارنده . ◄ کار مهم . (ناظم الاطباء).