گزای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزای . [ گ َ ] (نف ) گزنده و گزندرساننده .(برهان ). آسیب رساننده . آزاررساننده . زیان رساننده : و آن کجا بگوارید ناگوار شده ست و آن کجا نگزایست گشت زود گزای . رودکی . - جانگزای ؛ آزاررساننده ٔ جان : بیا ساقی آن شربت جانفزای بمن ده که دارم غمی جانگزای . نظامی . بسی نیز قاروره ٔ جانگزای . نظامی . - دولت گزای ؛ آسیب رساننده ٔ دولت : به دولت گزایان درآرد گزند. نظامی . - روح گزای ؛ آزاردهنده ٔ روح : اهتمام تو هست جان پرور انتقام تو هست روح گزای . شمس فخری . - عمرگزای ؛ زیان رساننده ٔ به عمر : ز عمر برده وصالت کزو بشیرینی فراق عمرگزایت همانقدر تلخ است . ظهوری (از آنندراج ). - مردم گزای ؛ آزاردهنده ٔ مردم . زیان رساننده به مردم : همه آدمی خوار و مردم گزای ندارد در این داوری مصر پای . نظامی . از من بگو حاجی مردم گزای را کو پوستین خلق به آزار میدرد. سعدی (گلستان ). مکش بچه ٔ مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای . سعدی (بوستان ). رجوع به گزا شود.