گری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گری . [ گ ِ ] (فعل امر، اِمص ) ریشه ٔ معنی گریستن و گرییدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ گریه و امر به گریه کردن یعنی گریه کن . (فرهنگ اسدی ) (برهان ) (آنندراج ) : تو اکنون به درد برادر گری چه با طوس نوذر کنی داوری . فردوسی . بیش از آن باشد کز عشق تو چون موی شدم سال تا سال خروش و ماه تا ماه گری . فرخی . بر آسمان ز غم عاشقی است اختر من بر آن گری که مر او را چنین بود اختر. فرخی . ای ابر بهمنی نه بچشم من اندری تن زن زمانکی و بیاسا و کم گری . فرخی . ◄ (نف ) در شاهد زیر به معنی گریان است : بینند بخون خصم و برخصم تیغ تو گری و آسمان خند. خاقانی (دیوان ص ٦١٧).
گری . [ گ ِ رِ ] (اِخ ) جین . شاهزاده خانم انگلیسی متولد در برادگیت . (١٥٣٨ - ١٥٥٩م .). دختر کوچک ماری خواهر هنری هشتم که برخلاف میل و رضای خویش به تاج و تخت انگلستان رسید و تسلیم ماری تودر شد و ماری تودر دستور داد که او را سر ببرند.
گری . [ گ َ ] (اِ) گردن که بعربی جید خوانند و از این جهت است که بخیه ٔ جامه را گریبان میگویند یعنی نگه دارنده ٔ گردن، چه بان بمعنی نگاه دارنده است و در دیگ بریان پلاو نیز محاذی گردن گوسفند بریان را گریگاه خوانند یعنی جای گردن . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به گریبان شود.