گریبان گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریبان گرفتن . [ گ ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) به گریبان چسبیدن . یخه ٔ کسی راگرفتن . گلاویز شدن برای نبرد یا کشتی : تلبیب ؛ گریبان گرفتن و کشیدن در خصومت . (منتهی الارب ) : بنزد هجیر آمد از دشت کین گریبانش بگرفت و زد بر زمین . فردوسی . خنده از بی خردی خیزد چون خندم چون خرد سخت گرفته ست گریبانم . ناصرخسرو. چو نتوان گرفتن گریبان جنگ سوی دامن آشتی یاز چنگ . اسدی . مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد ای فارغ از عقل و دین . سعدی (بوستان ). شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست . سعدی (بوستان ). نگیرد هیچکس در دامن محشر گریبانت اگر دامان خود را جمعسازی غنچه وار اینجا. صائب . ◄ به گریبان چسبیدن بخاطر معذرت و استغفار. (از آنندراج ) : اجل به عجز گریبان گرفته میگردد به صیدگاه نگاهی که من شکار شدم . حیاتی گیلانی (از آنندراج ). رجوع به گریبان شود. ◄ غالب شدن . فروگرفتن : سیم روز خوابش گریبان گرفت و در آب انداخت . (گلستان ).