گریبان پاره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گریبان پاره کردن . [ گ ِ رَ / رِ ک َ دَ] (مص مرکب ) خرق گریبان . دریدن گریبان : بیا که گر بگریبان جان رسد دستم ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد! سعدی (بدایع). ◄ شکافتن . از هم دریدن : سنگ خارا را شرار من گریبان پاره کرد ساده لوح آن کس که میپوشد بخاکستر مرا. صائب (از آنندراج ).