گدازیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گدازیده . [ گ ُ دَ / دِ ] (ن مف ) گداخته شده . ذوب شده . آب شده . حل شده : نگه کن آب و یخ در آبگینه فروزان هر سه همچون شمع روشن گدازیده یکی دوتا فسرده به یک لون این سه گوهر بین ملون . دقیقی . گدازیده همچون طراز نخم تو گویی که در پیش آتش یخم . فردوسی (از لغت فرس اسدی ). بگفت این و شد بر رُخش اشک و درد چو سیم گدازیده بر زرّ زرد. اسدی .