گدازان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گدازان . [ گ ُ ] (نف مرکب ) بخسان . (صحاح الفرس ). ذائب . ذوب شونده . در حال گداختن . کسی که ذوب میکند و تصفیه مینماید طلا را. (از ناظم الاطباء) : از آن شکرلبانت اینکه دایم گدازانم چو اندر آب شکر. دقیقی . ز پیوند و خویشان شده ناامید گدازان و لرزان چو یک شاخ بید. فردوسی . چون شکرم در آب گدازان ز عشق تو تا عاشقم بر آن لب شکرفروش بر. عبدالواسع جبلی . بل هفت شمع چرخ گدازان شود چو موم از بس که تف رسد ز نفسهای بی مرش . خاقانی . آخر از ریک، گوهر گدازان چنان شیشه ٔ صافی کرده اند. (کتاب المعارف ). تب روشن روان ماه جهانتاب گدازان گشت همچون برف در آب . نظامی . درختی برشده چون گنبد نور گدازان گشت چون در آب کافور. نظامی . مرا جان اینچنین بر لب رسیده گدازانم چو شمع از آب دیده . نظامی . شد از سودای شیرین شور در سر گدازان گشته چون در آب شکر. نظامی . از شوق رخت چراغ گردون چون شمعهمی رود گدازان . عطار. تنی چو شمع گدازان و زرد و پژمرده دلی چو قندیل آتش گرفته و دروا. کمال الدین اسماعیل . و یا برف گدازان بر سر کوه کز او هر لحظه جزوی میشودکم . سعدی . کوه صبرم نرم شد چون موم دردست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع. حافظ. ◄ سوزان . سوزنده .گدازنده : فروگفت با او سخنهای تیز گدازان تر از آتش رستخیز. نظامی .