گداز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ)(اِمص.)۱ - ذوب، گدازش. <BR>۲- لاغری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ)(اِمص.)۱ - ذوب، گدازش. ۲- لاغری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گداز. [ گ ُ ] (اِخ ) غلام حیدرخان بن غلامحسین خان . ازشعرای هندوستان و اکابر آنجاست، لیدر لکنهو، به جنون مبتلا گردید و بدین بیماری وفات یافت . از او است : سینه را داغدار باید کرد لاله را شرمسار باید کرد ابر برخاست بی می و ساقی گریه ای زارزار باید کرد. (قاموس الاعلام ترکی ).
گداز. [ گ ُ ] (اِمص ) عمل گداختن . گدازش . تبش باشد در تن و بیشتر زنان را باشد وقت زادن . (لغت فرس اسدی ). گداختن : چو زهری که آرد به تن در، گداز خرد را بدانگونه بگدازد آز. ابوشکور. اما رود طبیعی آن است که آبهایی بود بزرگ که از گداز برف و چشمه هایی که از کوه و روی زمین بگشاید و برود و خویشتن را راه کند. (حدود العالم ). خروشان پر از درد بازآمدند ز دردش دل اندر گداز آمدند. فردوسی . پر از درد گشتم سوی چاره باز بدان تا نماند تن اندر گداز. فردوسی . نگویی به بدخواه راز مرا کنی یاد درد و گداز مرا. فردوسی . چو یزدان بدارد ز تو دست باز همیشه بمانی به گرم و گداز. فردوسی . ز گاه خجسته منوچهر باز بدین روز بودم دل اندر گداز. فردوسی . پس آگاهی آمد به نزد گراز کز او بود خسروبه گرم و گداز. فردوسی . ز کهتر پرستش، ز مهتر نواز بداندیش را داشتن در گداز. فردوسی . همه مهتران پیشواز آمدند پر از درد و گرم و گداز آمدند. فردوسی . ترا زین جهان سرزنش بینم آز به برگشتنت رنج و گرم و گداز. فردوسی . چه آن کس که اندر خرام است و ناز چه آن کس که در درد و گرم و گداز. فردوسی . سوی آفریننده ٔ بی نیاز بباید که باشی همی در گداز. فردوسی . بدان تا به آرام بر تخت ناز نشینیم بی رنج و گرم و گداز. فردوسی . بدانسان به لشکر فرستَمْت ْ باز که گیو از تو گردد به درد و گداز. فردوسی . بهنگام پیروز چون خوشنواز جهان کرد پر جور و گرم و گداز. فردوسی . همان خشم و پیکاربازآورد بدین غم تن اندر گداز آورد. فردوسی . ز تو دور باد آز و خشم و نیاز دل بدسگالت به گرم وگداز. فردوسی . رهاند مرا زین غمان دراز ترا زین تکاپوی گرم و گداز. فردوسی . خشم شاه آتش تیز است و بداندیش چو موم موم هر جای که آتش بود افتد به گداز. فرخی . گر خلافش به کوه درفکنی کوه گیرد چو تب گرفته گداز. فرخی . سال تا سال همی تاختمی گرد جهان دل به اندیشه ٔ روزی و تن از غم بگداز. فرخی . هردو گریانیم و هر دوزرد و هر دو در گداز هر دو سوزانیم و هر دو فرد و هر دو ممتحن . منوچهری . چنان خور که نایدت درد و گداز چنان بخش کت نفکند در نیاز. اسدی . گریزندگان نزد فغفور باز رسیدند بارنج و گرم و گداز. اسدی . همان روزگارا سرت سرفراز به بیماری افتاد و درد و گداز. اسدی . توان زنده را کشتن اندر گداز نکرده ست کس کشته را زنده باز. اسدی . کرا راند خشمش فتد در گداز کرا خواند جودش برست از نیاز. اسدی . زین قبل ماند به یمگان در، حجت پنهان دل پراکنده از اندوه و غم و تن به گداز. ناصرخسرو. خاره و روی و حدید اندر گداز آید چو موم ز آتش شمشیر شه چون خشم شه گردد شدید. سوزنی . چو شمع باد بداندیش تو ز شب تا روز به گاز داده سر از سوز و تن به سوز و گداز. سوزنی . چو شکرم به گداز اندر آب دیده ٔ خویش چگونه آبی، آبی به گونه ٔ مرجان . سوزنی . بر سر آتش غمت چو سپند با خروش و گدازمی غلطم . خاقانی . گاه چون صبح بر جهان خندند گاه چون شمع در گداز آیند. عطار. در گداز آید جمادات گران چون گداز تن به وقت نقل جان . مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص ٦٠٩). در یخ چو کس آتشی فروزد گرید بگداز اگر نسوزد. امیرخسرو. گرت غرض ز بدی قصد نیک مردان است چه باک، پاکتر آید زر طلی ز گداز. ابن یمین . پروانه را ز شمع بود سوز دل، ولی بی شمع عارض تو دلم را بود گداز. حافظ. و همچنین با کلمات ذیل ترکیب شود: آهن گداز. تن گداز. جگرگداز. دشمن گداز (مقابل دوست گداز). دل گداز.دنبه گداز. روح گداز. عقل گداز.کسرگداز (آن مقدار از زر و سیم که در گاه، هنگام گداختن بخار شود یا به ذرات در خاک ریزد (ضرابخانه ) (و آن مقداری قلیل و معین است ). رجوع به گداختن، گدازش، گدازنده، گدازیدن و ترکیب های فوق شود. - باگداز ؛ همراه گداز. توأم با گدازش . قرین گداختن : خروشان بر آن چشمه بازآمدند پر از غم دل و باگداز آمدند. فردوسی . بدو بد نیا را همه ناز و آز بمانده ز درد پسر باگداز. فردوسی . - پرگداز ؛ مشحون از گداز. ممتلی از گدازش : از آن بیشه ناکام بازآمدند پر از ننگ و دل پرگداز آمدند. فردوسی . همه خسته و بسته بازآمدند پر از ناله و پر گداز آمدند. فردوسی . بدین رای از آن مرز گشتند باز همه دیده پرخون و دل پرگداز. فردوسی . - جانگداز ؛ آزاردهنده ٔ جان . جان آب کننده : کند خواجه بر بستر جانگداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز. سعدی (بوستان ). - جوشن گداز ؛ گدازنده جوشن را (شمشیر یا پیکان ) : نهنگان شمشیر جوشن گداز به گردنکشی کرده گردن فراز. فردوسی . - خزینه گداز ؛ از بین برنده ٔ خزانه (خزینه ). نابودکننده ٔ اموال ملت و دولت . سخاوتمند. خَرّاج : خزینه پرور مردم رهی گداز بود ملک خزینه گداز آمد و رهی پرور. عنصری . - رهی گداز ؛ بنده آزارده : خزینه پرورمردم رهی گداز بود ملک خزینه گداز آمد و رهی پرور. عنصری . - سوز و گداز ؛ شور و اشتیاق بسیار که غم افزا و گدازنده باشد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به همین مدخل در ردیف خود شود. - نصرانی گداز ؛ نصرانی آزارده . آزاردهنده طرفداران عیسی : بود شاهی و جهودان ظلم ساز دشمن عیسی و نصرانی گداز. مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص ٩).