گداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گداختن . [ گ ُ ت َ ] (مص ) آب کردن . ذوب کردن . حل کردن میعان فلزی یا برف و یخ بوسیله ٔ حرارت . مَیع. تَمَیﱡع: فِتنَه ؛ گداختن و در آتش انداختن سیم و زر جهت امتحان . اصطهار؛ گداختن چیزی را. صَهر؛ گداختن چیزی را. صَلج ؛ گداختن سیم را. جَمل ؛ گداختن پیه را. اجمال ؛ گداختن پیه را. اجتمال ؛ گداختن پیه را. هم َّ؛ گداختن پیه را. (منتهی الارب ). حَم ّ؛ گداختن پیه . گداختن دنبه . (تاج المصادر بیهقی ). انمیاع ؛ گداختن روغن . سَبک ؛ گداختن سیم . (دهار). گداختن سیم و جز آن و از آن چیزی ساختن . (تاج المصادر بیهقی ). مَهَمَّه، هَم ّ؛ گداختن بیماری اندام کسی را و لاغر کردن . (منتهی الارب ) : ای نگارین ز تو رهیت گسست دلش را گو ببخس و گو بگداز. آغاجی . ایا نیاز بمن یاز و مر مرا مگداز که ناز کردن معشوق دل گداز بود. لبیبی . بر این روزگاری برآمد براز دم آتش و رنج آهن گداز گهرها یک اندر دگر ساختند وز آن آتش تیز بگداختند. فردوسی . روانت مرنجان و مگداز تن ز خون ریختن بازکش خویشتن . فردوسی . همی جفت خواهد ز هر مرز و بوم بسالی گدازد تنش همچو موم . فردوسی . اگر ز آهنی چرخ بگدازدت چو گشتی کهن باز بنوازدت . فردوسی . اگر چند جان و تن ما گدازی وگر چند دین و دل ما ستانی . منوچهری . اشک من چون زر که بگدازی و برریزی به زر اشک تو چون ریخته بر زر همی برگ سمن . منوچهری . دیگهای بزرگ از جهت گداختن روی . (مجمل التواریخ و القصص ). در هر کیسه هزار مثقال زر پاره کرده است، بونصر را بگوی که پدر ما رضی اﷲ عنه از غزو هندوستان آورده است و بتان زرین شکسته و بگداخته و پاره کرده است و حلال مالهای ماست . (تاریخ بیهقی ). دو صد بار اگر مس به آتش درون گدازی از او زر نیاید برون . اسدی . چو دل با جهل همبر شد جدائیشان یک از دیگر بدان باشد که دل را به آتش پرهیز بگدازی . ناصرخسرو. سخن حکمتی از حجت زرّ خرد است به آتش فکرت جز زر خرد را مگداز. ناصرخسرو. مگر کاندر بهشت آئی بحیلت بدین اندوه تن را چون گدازی . ناصرخسرو. نه آتش برف را بگدازد و نه برف آتش را بکشد. (قصص الانبیاء ص ٦). مقدار هفتاد درمسنگ ترنگبین و ده درمسنگ شکر در وی گدازند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). [ سکبینج ] سنگ گرده را بگدازد. (ذخیره خوارزمشاهی ). تو زرگری و من زر بگداختی مرا زرگر چه کار دارد؟ جز زر گداختن پس چونکه مر مرا نشناسی همی بحق گر زر همیشه زرگر داند شناختن . مسعودسعد. و بلغم خام و فسرده [ شراب ] بگدازد. (راحة الصدور راوندی ). بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد من درد نوازنده به مرهم نفروشم . خاقانی . مسی کز آن مرا دستینه سازند به از سیمی که در دستم گدازند. نظامی . گر بنوازی به لطف یا بگدازی به قهر حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست . سعدی . ◄ با «فرو» آید و معنی گداختن در چیزی (بوته و جز آن ) دهد : در بوته ٔ پیکار جان دشمن از آتش خنجر فروگدازی . مسعودسعد. ◄ حل شدن . ذوب شدن . آب شدن : انهمام ؛ گداخته شدن پیه و جز آن . (منتهی الارب ). مَشَاً؛ درآمیخت و سود آن را چندانکه گداخته شد. (منتهی الارب ). زآن عقیقین مئی که هرکه بدید از عقیق گداخته نشناخت هر دو یک گوهرند لیک بطبع این بیفسرد وآن دگر بگداخت . رودکی . عمرت چو برف و یخ بگدازد همی او را بهر چه کان نگدازد بده . ناصرخسرو (دیوان ص ٣٩٥). همی ابر بگداخت اندر هوا برابر که دید ایستادن روا. فردوسی . وقت کردار چنینی و چو آشفته بوی ز آتش خشم تو چون موم گدازد پولاد. فرخی . همی بگداخت برف اندر بیابان تو گفتی باشدش بیماری سل . منوچهری . بفسرد همه خون دل ز اندوه بگداخت همه مغز استخوانم . مسعودسعد. نه نه که گر فلک بودم بوته و آتش بود اثیر بنگدازم . مسعودسعد (دیوان ص ٣٦٣). بلکه آهن ز آه من بگداخت ز آهن آواز الامان برخاست . خاقانی . ◄ مجازاً، سخت لاغر شدن : صفرای مرد سود ندارد نلکا درد سر من کجا نشاند علکا سوگند خورم به هرچه هستم ملکا کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا. ابوالمؤید بلخی . - مثل شکر در شیر گداختن : کام راپی کن بدین طوطی لب شکرفشان تا خود او از رشک بگدازد چو شکر در لبن . اخسیکتی (از امثال و حکم دهخدا). - مثل نمک در آب گدازان : ز بس که بی نمکی کرده با من این ایام در آب دیده ٔ گریان گداختم چو نمک . ادیب صابر (از امثال و حکم دهخدا). و تن ناتوان در آتش غربت بسان نمک در آب نقره درگاه بگداخت . (تاج المآثر).