گج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گج . [ گ َ ] (اِ) نوعی از خاک باشد که آن را پزند و بدان عمارت سازند و خانه سفید کنند. با جیم فارسی هم آمده . (برهان ). گچ . جص : به سنگ و به گج دیو دیوار کرد نخست از برش هندسی کار کرد. فردوسی . رجوع به فهرست ولف شود. نمانم جز عروسی را در این سنگ که از گج کرده باشندش به نیرنگ . نظامی . ◄ آهن سرکج که بر سر چوبی نصب کنند و بدان یخ از یخدان کشند. (آنندراج ). ◄ (ص ) در زبان، گویا به معنی احمق و خودستای است . (آنندراج ). امروزه گویند: فلان گج است ؛ یعنی هیچ چیز نمیداند.
گج . [ گ َ ] (اِخ ) از سانسکریت گجه از اصطلاحات هندوان در محاسبات زیجی . رجوع به تحقیق ماللهند بیرونی ص ٨٦ شود.
گج . [ گ ُ ] (اِ) گنجش و مقام . (آنندراج ).