گبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گبر. [ گ َ ] (هزوارش، اِ) در آرامی (هزوارش ) گبرا بمعنی مرد است . رجوع به گبر شود. مرد. مرد بزرگ . معرب آن جبر است : و اسلم براووق حییت به و انعم صباحاً ایها الجبر ابن احمر (از تاج العروس از شوابن جنی در: جبر).
گبر. [ گ َ ] (اِ)گیاهی است مانند زنجبیل که آن را در خراسان از زیر زمین بر می آورند و بجهت دفع سردی میخورند. (برهان ).
گبر. [ گ َ ب َ ] (اِخ ) نام شهری است از ولایت بجور و آن مابین کابل و هندوستان واقع است . (برهان ) (جهانگیری ). در بعضی نسخه ها دشت کتر نوشته اند و گفته اند الحال آن جا را کتور گویند و در لغت سیاه پوشان گذشته و کفار آنجا بشدت و غلظت معروف و مشهورند. (انجمن آرا). گویند میر سیدعلی همدانی چندگاهی در آنجا بود و نقد حیات در همانجا سپرده و نعشش از آنجا به ختلان نقل نمودند. (جهانگیری ) : نه یک سوار است او بلکه صدهزار سوار برین گواه من است آن که دیده حرب گبر. عنصری (از جهانگیری ).