گبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گبری . [ گ َ ] (اِخ ) ملامحمد قاسم . از شعرای ایران از مردم کاشان . او راست : گلخن نشین آتش سودا کسی مباد سرگرم شعله های تمنا کسی مباد آن را که رد کنیم شود رد کائنات مردود بارگاه دل ما کسی مباد بوی تو ز گلزار وفا میشنوم آشفتگی تو از صبا میشنوم میگریم و در اشک رخت میبینم مینالم آواز تو را میشنوم . (صبح گلشن ص ٣٤٦).
گبری . [ گ َ ] (ص نسبی، اِ) لهجه ٔ زرتشتیان ایران (مخصوصاً یزد و کرمان ). رجوع به گبر و مقدمه ٔفرهنگ بهدینان بقلم پورداود صفحه ٔ ٥ ببعد شود. در فرهنگ مزبور لغات متعلق بدین لهجه بترتیب آمده است .
گبری . [ گ َ ](اِخ ) نام دهی از بلوکات گله دار، هفده فرسخ میانه ٔ شمال و مغرب گله دار است . (فارسنامه ٔ ناصری ص ٢٦٠).