گاوچشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاوچشم . [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) فراخ چشم . (برهان ) : سیم ساقی شده گرازمی گاوچشمی شده به گاودمی . نظامی . گاوچشمی چو شیر آشفته شب نیاسوده روز ناخفته . نظامی . ◄ (اِ مرکب ) اقحوان . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آذرگون . آذریون . (صحاح الفرس ). نام گلی است که بیرونش سفید و درونش زرد میباشد و به عربی عین البقر و بهار و در مصر کرکاس و در موصل شجرةالکافور و به یونانی فربانیون گویند. طبیعت آن گرم و تر است و بابونه ٔ گاو واقحوان همان است . اگر آب آن را گرفته بر حوالی انثیین بمالند قوت مجامعت دهد و بوییدن آن سبات آورد و آن مرضی است مهلک . بعضی گویند نوعی از انگور کوهی است که به عربی عین البقر خوانند. (جهانگیری ) (برهان ) : هم از خیری و گاو چشم و سرشک بشسته رخ هر یک آب سرشک . اسدی . شمال انگیخته هر سو خروشی زده بر گاوچشمی پیل گوشی . نظامی (خسرو و شیرین چ ارمغان ص ١٢٦). ز بس کش گاوچشم پیلگوش است چمن چون کلبه ٔ گوهرفروش است . نظامی (از جهانگیری ). غنچه با چشم گاوچشم به ناز مرغ با گوش پیلگوش به راز. نظامی . ◄ نام گلی است که آن را در شب بوی باشد و در روز نباشد و به عربی عرار گویند. (برهان ).