گاوریش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاوریش . (ص مرکب ) بی عقل و احمق و ابله و خام طمع. (برهان ) (غیاث ). مسخره . (غیاث ). ریش گاو : از فعال شاعران خر تمیز بی ادب وز خصال خواجگان گاوریش بدنهاد. سنایی . نی عجب گر گاوریشی زرگری گوساله ساخت طبع صاحب کف بیضا برنتابد بیش از این . خاقانی . زمین زیر عنانش گاوریش است اگر چه هم عنان گاو میش است . نظامی . گاوریشی بود و او برزیگری داشت جفت گاوی و طاق خری . عطار. ای بسا گنج آگنان گنج گاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو. (مثنوی علاءالدولة ص ١٤ س ١٨). گاوریش و بنده ٔ غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی درزد او. (مثنوی از انجمن آرا).