گاودل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص مر.)<BR>۱- نادان، احمق.<BR>۲- ترسنده، جبان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص مر.) ۱- نادان، احمق. ۲- ترسنده، جبان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاودل . [ دِ ] (ص مرکب ) نادان . احمق . (برهان ). کودن . ابله . کنایه از ابله و بیخرد. (آنندراج ). کنایه از غردل و احمق است . (انجمن آرای ناصری ) : مشو با زبون افکنان گاودل که مانی دراندوه چون خر بگل . نظامی . ◄ ترسنده . بددل . (برهان ). بزدل . مرغ دل . آهودل . کلنگ دل . شتردل . جبان : منم گاودل تا شدم شیر طالع که طالع کند با دل من نزاعی ازین شیر طالع بلرزم چو خوشه که از شیر ترسد دل هر شجاعی . خاقانی . اسد گاودل کرکسان گاوزهره از آن خرمگس رنگ پیکان نماید. خاقانی . بی شیر دلی بسر نیاید وز گاودلان هنر نیاید. نظامی .
گاودل . [ دِ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکز شهرستان اهر، واقع در ١٠٥٠٠گزی ارابه رو تبریز به اهر و ١٣ هزارگزی شمال باختری اهر، کوهستانی، معتدل، دارای ١٣٠ تن سکنه . آب آن از چشمه، محصول آنجا غلات، و حبوبات، شغل اهالی زراعت و گله داری . صنایع دستی، گلیم بافی، راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی