گاو خراس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاو خراس . [ وِ خ َ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) گاوی که خراس بزور آن گردد. نظیر اسب خراس : در سفر ماه و سال چون نسناس لیک بر جای همچو گاو خراس . سنائی (سیرالعباد). خویشتن بینی از نهاد و قیاس گرد خود گشته ای چو گاو خراس . سنائی . آن گاو خراس بین همه سال کو چرخ زند نه وجد و نه حال . خاقانی . مانم بچشم بسته به گاو خراس لیک هستم ز آب چشم چو خر مانده در خلاب . کمال الدین اسماعیل . دشمن شکوه شیر ببیند ز صولتت گر زآنکه چشم بسته چو گاو خراس نیست . ابن یمین . عصار شهر را که بزیتی قناعت است گاو خراس به بود از گاو عنبرش . ملاشانی تکلو(از آنندراج ). بدبخت وجود و روسیاه عدمم بد عهد حدوث و بی وفایی قدمم . هر کس سوی مقصد شد [ و ] افسوس که من چون گاو خراس در نخستین قدمم . امینی بیک افشار (از آنندراج ).