گاه گاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاه گاه . (ق مرکب ) ندرةً. بندرت . بر سبیل ندرت . گاهی دون گاهی .وقتی دون وقتی . مکرر ولی کم و بزمانهای دور از یکدیگر، احیاناً، لحظه به لحظه، زمان به زمان : به دربند ارگ آمدی گاه گاه همی کردی از دور بر وی نگاه . فردوسی . نگفتی سخن جز ز نقصان ماه که یک شب کم آید همی گاه گاه . فردوسی . نکردم همی یاد گفتار شاه چنین گفت با من همی گاه گاه . فردوسی . بکس روی منمای جز گاه گاه بهر هفته ای برنشین با سپاه . (گرشاسب نامه ). و سبب آنکه میخواره را گاه گاه قی افتد و گاه اسهال نگذارد که خلط بدور معده گرد آید. (نوروزنامه ). چشم را نگاه دارند از خواندن خطهاءِ باریک الا گاه گاه بر سبیل ریاضت . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و گاه گاه در آن مینگریست . (کلیله و دمنه ). چو گردد جهان گاه گاه از نورد به گرمای گرم و به سرمای سرد. نظامی . عمرها باید بنادر گاه گاه تا که بینا از قضا افتد به چاه . مولوی . به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه . سعدی (بوستان ). و اهل قرابت را گاه گاه بنوازد. (مجالس سعدی ). ای ماه سروقامت، شکرانه ٔ سلامت از حال زیردستان میپرس گاه گاهی . سعدی (بدایع). من آن نگین سلیمان بهیچ نستانم که گاه گاه در او دست اهرمن باشد. حافظ. گاه گاه این معتقد به صحبت شریف ایشان می رسید. (انیس الطالبین ص ٢٤ نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). و گاه گاه به قصابی مشغول می بودم . (انیس الطالبین ص ١٢٦ نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). رجوع به گاه شود.