گاه و بیگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاه و بیگاه . [ هَُ ] (ق مرکب ) وقت و بیوقت . گاه و بیگه . پیوسته . دایم . همواره : جز راست مگوی گاه و بیگاه تا حاجت نایدت به سوکند. ناصرخسرو. براینسان بود یک هفته شهنشاه بشادی و برامش گاه و بیگاه . (ویس و رامین ). من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم . سعدی (گلستان ). حافظ چه نالی گر وصل خواهی خون بایدت خورد در گاه و بیگاه . حافظ. ◄ هیچ . اصلاً (در جمله ٔ منفی ). گاه و بیگه . رجوع به گاه شود.