گام زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گام زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) رفتن . شدن . قدم زدن . راه پیمودن . قطع و طی طریق کردن . بریدن راه : طعن ؛ گام زدن اسب و نیکو رفتن آن چون عنان را بکشی . (منتهی الارب ) : خنیده به هر جای و شیداسب نام نزد جز به نیکی به هر جای گام . فردوسی . ستاره شمر گفت بهرام را که در چهارشنبه مزن گام را. فردوسی . سوی خیمه ٔ دخت افراسیاب [ منیژه ] پیاده همی گام زد [ بیژن ] با شتاب . فردوسی . ورا کندرو خواندندی بنام به کندی زدی پیش بیداد گام . فردوسی . همی زد میان سپه پیل گام ابا رنگ زرین و زرین ستام . فردوسی . چو بشنید دایه ز دختر [ منیژه ] پیام سبک رفت [ نزد بیژن ] و میزد به ره تیز گام . فردوسی . چون رسولانش ده گام بتعجیل زنند قیصر از تخت فروگردد و خاقان از گاه . عنصری . اگر گامی زدم در کامرانی جوان بودم چنین باشد جوانی . نظامی . چنانش درنورد آرد سرانجام که نتواند زدن فکرت در آن گام . نظامی . از بیم هلاک آن دد و دام کس بر در آن حرم نزد گام . نظامی . من که چون کژدم ندارم چشم و نی پایم چو مار چون توانم دید ره یا گام چون دانم زدن ؟ خاقانی . عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم . حافظ (دیوان چ قزوینی ص ٢٣٦). عقل چون جبریل گوید احمدا گر یکی گامی زنم سوزد مرا. مولوی .