کیچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص.)<BR>۱- پراکنده، پریشان. <BR>۲- کم، اندک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص.) ۱- پراکنده، پریشان. ۲- کم، اندک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیچ . (موصول + قید) مخفف که هیچ . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نه امّید آن کیچ بهتر شوی تو نه ارمان آن کم تو دل نگسلانی . منوچهری (از یادداشت ایضاً).
کیچ . (ص، ق ) پریشان و پراکنده . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ به معنی کم و اندک هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ). کم و اندک . (ناظم الاطباء). رجوع به کیچ کیچ شود. ◄ کوچک . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کوچک و خرد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کیچ کیچ شود. ◄ آهسته . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ در حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی می گوید:«معجب بود، و چیزی طرفه را به پارسی کیچ خوانند». برهان در گنج و هم در گیج معجب و متکبر را معنی این دو کلمه آورده است درصورتی که جیم فارسی در حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی محقق است، برای آنکه در ردیف آخر به جیم فارسی آورده است، و چون معجب را با طرفه می آوردقصدش بدیع و شگفت آور است نه معجب به معنی متکبر. و در هیچ جای دیگر این کلمه را نیافتم . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (اِ) جنسی از پارچه ٔ ابریشمی هم هست . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
کیچ . (اِخ ) نام ولایتی است نزدیک سیستان . (برهان ) (از آنندراج ). نام ولایتی در بلوچستان نزدیک مکران . (ناظم الاطباء). رجوع به کیج و کیز شود.