کیپ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیپ . (ص ) در تداول عامه، به هم پیوسته . تنگ هم . (فرهنگ فارسی معین ). سخت متصل . بی فرجه . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیپ شدن در ؛ محکم پیوسته شدن دو مصراع یا محکم پیوسته شدن درِ یک مصراعی به طرفی از چارچوب . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیپ شدن (کیپ گرفتن ) سینه (بینی ) ؛ به علت سرماخوردگی یا علتی دیگر نفس به صعوبت آمدوشد کردن در سینه یا بینی . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کیپ کردن در ؛ محکم و استوار بستن آن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). استوار بستن در، چنانکه لای آن باز نباشد. - کیپ گرفتن هوا ؛ سخت ابرآلود شدن هوا به طوری که جایی از آسمان پیدا نباشد. ◄ محکم . استوار. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پر. ممتلی . انباشته . (فرهنگ فارسی معین ).
کیپ . (اِخ ) بیست وهفتمین از خانان اوزبک خیوه (از ١١٥٨ تا حدود ١١٨٤ هَ . ق .). (از طبقات سلاطین اسلام ص ٢٥٠).