کیوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیوس . [ یُس ْ ] (اِخ ) شهری در کنار دریای مرمره بود که در زمان اردشیر دوم به دست مهرداد پسرآریوبرزن تسخیر گردید. (از ایران باستان ص ١١٤٨).
کیوس . [ ک َ ](اِخ ) نام برادر انوشیروان است . (برهان ) (ناظم الاطباء). نام برادر اکبر انوشیروان بن غباد بوده که وقتی به حکم انوشیروان عادل حکمرانی تبرستان و خراسان داشته و با خاقان رزم کرده و بر او ظفر یافته است و خوارزم را مسخر نموده به هوشنگ نامی از اقارب خود سپرده تا غزنین و نهرواله به تصرف آورده دعوی پادشاهی نمودو آخر به دست انوشیروان هلاک شد و هفت سال در ولایات متفرقه ٔ خود حکمرانی داشته . و بعضی او را کیتوس خوانده اند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نام برادر انوشیروان ساسانی و پسر قباد و نخستین ملک از ملوک باوندیه ٔ طبرستان است و جد اعلای این طبقه می باشد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در پهلوی، کائوس، پسر غباد و برادر انوشیروان . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). از فرمانروایان مازندران معاصر ساسانیان و پسر قباد بود که به سال ٥٢٩ م . به حکومت مازندران فرستاده شد و هفت سال فرمانروایی کرد. (از ترجمه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص ١٧٨): و سیزدهم پدرش کیوس بن قباد بود برادر نوشروان ملک عادل و مادر تو فرزند ملک غازی ... (قابوسنامه چ نفیسی ص ٢). بعد از آنکه قبادبن فیروز مالک ممالک عجم گشت سلطنت آن دیار را به پسر بزرگتر خود کیوس ارزانی داشت و کیوس ... مدت هفت سال حکومت کرد آنگاه میان او و برادرش انوشیروان مخالفت اتفاق افتاد و کیوس بر دست برادر اسیر گشت و به قتل رسید... (حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٤٠١). و رجوع به همین مأخذ ص ٤٠١ و ٤١٧ و ایران در زمان ساسانیان ص ٣٥٣ به بعد شود.
کیوس . [ ک َ / کیو ] (اِخ ) نام جزیره ای است که عذرا معشوقه ٔ وامق را آنجا فروختند. (برهان ) (ناظم الاطباء). جزیره ای است که عذرا را در آنجا فروختند و منقلوس خرید. (فرهنگ اوبهی ). نام جزیره ای از جزایر یونان واقع در مغرب آسیای صغیر. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). یا خیُس، یکی از جزایر بحرالجزایر است که مورخین قدیم آن رامحل تولد امروس (همر) دانسته اند. این جزیره را زلزله ای در سال ١٨٨١ م . زیروزبر کرد. (از اعلام تمدن قدیم فوستل دو کولانژ ترجمه ٔ نصراﷲ فلسفی : کی یوس ). ظاهراًکئوس (کیو)، نام جزیره ای از مجمعالجزایر یونان دارای ٧٥٠٠٠ سکنه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : چو رفتند سوی جزیره ٔ کیوس یکی مرد بد نام او منقلوس . عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه