کیوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیوان . [ ک ِی ْ ] (اِخ ) از بلوکات ولایت قراجه داغ ودارای ٣٨ فرسخ مساحت است . (از جغرافیای سیاسی کیهان ). یکی از دهستانهای دوگانه ٔ بخش خداآفرین شهرستان تبریز است که در شمال شهرستان اهر واقع است و از شمال به رودخانه ٔ ارس و از جنوب به دهستان کلیبر و از مشرق به دهستان گرمادوز و از مغرب به دهستان منجوان محدود می باشد. آب و هوای آن در قسمت شمال اطراف رودخانه ٔ ارس گرمسیر و در قسمت جنوب معتدل مایل به گرمی است . مرکز دهستان آبادی خمارلوست . این دهستان از ٤٠ آبادی کوچک و بزرگ تشکیل یافته است و در حدود ٤٩٧٠ تن سکنه دارد. آبادیهای مهم آن آوارسین، زنبلان، بشلاب و لاریجان پایین است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
کیوان . [ ک َی ْ / ک ِی ْ ] (اِخ ) زحل . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٧٢). نام ستاره ٔ زحل است . (فرهنگ جهانگیری ). نام ستاره ٔ زحل است که در فلک هفتم می باشد. (برهان ) (غیاث ). نام کوکب زحل است که در فلک هفتم می باشد و از همه ٔ کواکب اعلی و اعظم است، و کی به معنی بزرگ و «ون » و «وان » به معنی مانند است . (انجمن آرا) (آنندراج ) . زحل . یکی از سیارات منظومه ٔ شمسی میان برجیس (مشتری ) و اورانوس . به عقیده ٔ قدما این ستاره در فلک هفتم جای دارد و آن را دورترین ِ کواکب گمان می برده اند. نجم ثاقب . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کیوان اسم ایرانی نیست و بابلی است و ظاهراً ایرانیها اسمی برای زحل نداشته اند. (گاه شماری تألیف تقی زاده حاشیه ٔ ص ٢٠٤). مأخوذ از بابلی، در الواح بابلی، کیوانو. عبری، کیوان . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). نام ستاره ٔ هفتم از هفت سیاره است ... و نزد منجمان نحس اکبر است . (از فرهنگ نظام : زحل ) : بلند کیوان با اورمزد و با بهرام ز ماه برتر خورشید و تیر با ناهید. ابوشکور (از لغت فرس اسدی ). فروتر ز کیوان تو را اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد. ابوشکور (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). همت او بر فلک ز فلخ بنا کرد بر سر کیوان فکند بن پی ایوان . خسروانی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٨٣). به دُم ّ لشکرش ناهید و هرمز به پیش لشکرش بهرام و کیوان . دقیقی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خروش سواران و اسبان به دشت ز بهرام و کیوان همی برگذشت . فردوسی . شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر. فردوسی . پراندیشه شد تا به ایوان رسید کلاهش ز شادی به کیوان رسید. فردوسی . خداوند کیوان و گردان سپهر ز بنده نخواهد جز از داد و مهر. فردوسی . به حیله پایگه همتش همی طلبد از این قبل شده بر چرخ هفتمین کیوان . فرخی . کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلک کمینه جزوی از قدر او مِه از کیوان . عنصری . بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان . منوچهری . شده کیوان ز هفتم چرخ یارش به کام نیکخواهان کار و بارش . (ویس و رامین ). تویی مملوک و هم مالک تویی مفضول و هم فاضل تویی معمول و هم عامل تویی بهرام و هم کیوان . ناصرخسرو. سیماب دختر است عطارد را کیوان چو مادر است و سُرُب دختر. ناصرخسرو. چو سیستان ز خلف ری ز رازیان بستد وز اوج کیوان سر برفراشت ایوان را. ناصرخسرو. ناصح ناصح تو برجیس است حاسد حاسد تو کیوان است . مسعودسعد. با نکوخواه تو باشد مشتری را صلح و مهر با بداندیش تو کیوان را خلاف و کین بود. امیرمعزی . بهره ٔ آن آفرین باشد ز سعد مشتری قسم این از نحس کیوان فریه و نفرین بود. امیرمعزی . فلک هفتم آن ِ کیوان است که مر آن را به سان ایوان است . سنائی . صدر ملک آرای عالی رای دستوری که بر پایگاه قدر او کیوان ندارد دسترس . سوزنی . به قدم تارک کیوان سپرد از همت چون به کیوان نگرد ننگرد الا به قدم . سوزنی . کیوان موافقان تو را گر جگر خورد نسرین چرخ را جگر جدی مسته باد. انوری . آن رنگ سیاه لاله ماناک اندر دل مشتری است کیوان . خاقانی . شکل تنوره چون قفس، طاوس و زاغش هم نفس چون ذروه ٔ افلاک بس مریخ و کیوان بین در او. خاقانی . بر چرخ هفتمش شدم از نحس روزگار یک همنشین سعد چو کیوان نیافتم . خاقانی . عطارد، تلمیذ افادت او بود و مشتری، مشتری سعادت او و کیوان، مستفید دهای او.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٨٣). به ایوان در بسازم بارگاهت به کیوان سر فرازم پایگاهت . نظامی . ریاحین بر زمینش گستریده درختانش به کیوان سر کشیده . نظامی . مشتری وار بر سپهر بلند گور کیوان کند به سم سمند. نظامی . اگر نزد آن شاه پردل شوی صد ایوان به کیوان برآید تو را؟ ؟ (از فرهنگ اوبهی ). و رجوع به زحل شود. ◄ فلک هفتم را نیز گویند. (برهان ).مجازاً، فلک هفتم . (غیاث ). نام آسمان هفتم . (ناظم الاطباء). ◄ کمان را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). به معنی کمان هم آمده است که به عربی قوس خوانند.(برهان ) (آنندراج ). قوس و کمان . (ناظم الاطباء). در فرهنگ به معنی کمان نیز گفته . (فرهنگ رشیدی ) : چو شش ساله شد ساز میدان گرفت به هفتم ره تیر و کیوان گرفت . فردوسی (از جهانگیری ).
کیوان . [ ک َی ْ / ک ِی ْ ] (اِخ ) نام یکی از بزرگان دربار بهرام گور. (از فهرست ولف ) : دبیران دانا به دیوان شدند زبهر درم پیش کیوان شدند که او بود دانا بدان روزگار شمار جهان داشت اندر کنار. (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ٤ ص ١٨٤٣).