کینه ور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کینه ور. [ ن َ / ن ِ وَ ] (ص مرکب ) صاحب کینه و صاحب عداوت و بی مهر. (برهان ). کینه دار. کینه ورز. (آنندراج ). پهلوی، کین ور . ارمنی، کینه ور (صاحب کینه ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). حَقود. حاقد.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بی مهر و صاحب دشمنی وعداوت . بدخواه و بداندیش . (ناظم الاطباء). بسیار دشمن . آنکه دشمنی سخت از دیگری به دل دارد : دو خونی برافراخته سر به ماه چنان کینه ور گشته از کین شاه . فردوسی . درم داد و آن لشکر آباد کرد دل مردم کینه ور شاد کرد. فردوسی . دل کینه ورْشان به دین آورم سزاوارتر زآنکه کین آورم . فردوسی . سر کینه ورْشان به راه آورند گر آیین شمشیر و گاه آورند. فردوسی . زو در جهان دلی نشناسم که نیست شاد با او به دل چگونه توان بود کینه ور؟ فرخی . برادر با برادر کینه وربود زکینه دوست از دشمن بتر بود. (ویس و رامین ). گرچه شان کار همه ساخته از یکدگر است همگان کینه ور و خاسته بر یکدگرند. ناصرخسرو. پیش تو در می رود این کینه ور تو ز پس او چه دوی شادمان ؟ ناصرخسرو. بسی پند گفت این جهاندیده پیر نشد در دل کینه ور جایگیر. نظامی . - کینه ور شدن ؛ دشمن شدن . عداوت پیدا کردن : که باشم من اندر جهان سربه سر که بر من شود پادشه کینه ور. فردوسی . - کینه ور گشتن ؛ جنگ خواه شدن : چو او کینه ور گشت و من چاره جوی سپه را چو روی اندرآمد به روی . فردوسی . ◄ منتقم و تلافی کننده ٔ بدی . (ناظم الاطباء). کینه کش . (آنندراج ). انتقامجو. انتقام طلب : از مار کینه ورتر ناسازتر چه باشد گفتار چربش آرد بیرون ز آشیانه . لبیبی . بدسگال بدسگالت باد چرخ کینه ور دوستار دوستارت باد جبار قدیر. سنائی . همه روز اعور است چرخ ولیک احول است آن زمان که کینه ور است . خاقانی . دل کینه ور گشت بر کینه تیز. نظامی . لشکر انگیخت بیش از اندازه کینه ور تیز گشت و کین تازه . نظامی . گرش دشمن کینه ور یافتی به جز سر بریدن چه برتافتی ؟ نظامی . - کینه ور شدن ؛ انتقام جو شدن . خواهان انتقام گردیدن : بر من تو کینه ور شدی و دام ساختی وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا. ناصرخسرو. که چون کینه ور شد دل کینه خواه همه خار وحشت برآمد ز راه . نظامی . ◄ جنگجو. جنگاور. مبارز. رزمجو : به تنها یکی کینه ور لشکرم به رخش دلاور زمین بسپرم . فردوسی . پس پشت شان دور گردد ز کوه برد لشکر کینه ور هم گروه . فردوسی . فراوان ز توران سپه کشته شد سر بخت آن کینه ور گشته شد. فردوسی . چون چنان است که بر دست عنان داند داشت کینه توزد به گه جنگ ز هرکینه وری . فرخی . ایا ز کینه وران همچو رستم دستان ایاز ناموران همچو حیدر کرار. فرخی . ◄ خشمناک . غضب آلود. پرخشم : شد از پیش او کینه ور بی درفش سوی بلخ بامی کشیدش درفش . دقیقی . همی آمد چنین تاکشور ماه هم آشفته سپه هم کینه ور شاه . (ویس و رامین ). به باد آتش تیز برتر شود پلنگ از زدن کینه ورتر شود. سعدی .