کیخسروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ خُ رَ) (اِ.) نام لحنی از لحن -های باربد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ خُ رَ) (اِ.) نام لحنی از لحن -های باربد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیخسروی . [ ک َ / ک ِ خ ُ رَ / رُ ] (اِ) نام لحنی است که بر سی لحن باربد افزوده اند، چه به قول بعضی سی ویک لحن است . (برهان ) (آنندراج ). نام لحنی از لحنهای باربد. (ناظم الاطباء). نام یکی از سی لحن باربد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چو بر کیخسروی آواز دادی به کیخسرو روان را بازدادی . نظامی (از یادداشت ایضاً).
کیخسروی . [ ک َ / ک ِ خ ُ رَ / رُ ] (ص نسبی ) منسوب به کیخسرو. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ) : اگرچه دولت کیخسروی داشت چو مدهوشان سر صحراروی داشت . نظامی . به کیخسروی نامش افتاده چست نسب کرده بر کیقبادی درست . نظامی . جهانبانی و تخت کیخسروی مقامی بزرگ است کوچک مدار. سعدی . رجوع به کیخسرو شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی