کیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیح . [ ک َ ] (ع مص ) کار نکردن شمشیر. (منتهی الارب ): ما کاح فیه السیف کیحاً؛ کار نکرد در آن، شمشیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کیح . [ ک َ / کی ] (ع ص ) اسنان کیح ؛ دندان سخت و سطبر. اکیح، کأحمد مثله کیوم و ایوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ستبر، هم برای مذکر و هم برای مؤنث آید، و گویند: «اسنان کیح »؛ یعنی دندانهای خشن و ستبر، و گویند: «کیح اکیح »؛ یعنی خشن و ستبر، همانگونه که گویند یوم ایوم . (از اقرب الموارد).
کیح . [ک َ ی َ ] (ع اِمص ) سختگی و سطبری و درشتی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) در مبالغه گویند: اسنان کیح اکیح ؛ یعنی دندانهای بسیار سخت و ستبر. (ناظم الاطباء) .