کیبیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیبیدن . [ دَ ] (مص ) یک سو رفتن و تحاشی نمودن، و بر این قیاس : کیبید و کیبد. (فرهنگ رشیدی ). به یک سو رفتن و تحاشی نمودن، و بر این قیاس : کیبد و کیبید، و در فارسی کوبیده خاطر و رنجیده دل را کیبیده خوانند، و کوفته خاطر نیز به همین معنی است . (آنندراج ) (انجمن آرا). کناره کردن و به یک سو رفتن و تحاشی کردن و از جای گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ از جایی به جایی کشیدن و گردانیدن باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ منحرف کردن از راه . به ضلالت افکندن . گمراه کردن . اضلال . میل دادن . از راستی به کژی افکندن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : یا رب چو آفریدی رویی بدین مثال خود رحم کن بر امت و از راهشان مکیب . شهید (از یادداشت ایضاً). ◄ فریفتن به عشق . (فرهنگ فارسی معین ).