کژگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کژگوی . [ ک َ ] (نف مرکب ) ناراست گوی . که سخن به کژی و ناراستی گوید. کژ گوینده . کژگو. دروغگوی . دروغزن . (یادداشت مؤلف ). کج گوی . که سخن نادرست گوید : هرآنگه که شد پادشا کژگوی ز کژی شود زود پیکارجوی . فردوسی . میامیز با مردم کژگوی که او را نباشد سخن جز بروی . فردوسی . که بیدادگر باشد و کژگوی جز از نام شاهی نباشد بدوی . فردوسی . بدانست خسرو که آن کژگوی همان آب و خون اندر آرد بجوی . فردوسی . ◄ بدگوی . (فرهنگ فارسی معین ).