کوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوک . (اِخ ) جیمز. دریانورد انگلیسی (١٧٢٨-١٧٧٩ م .) که اقیانوسیه را در سه سیاحت متوالی کشف کرد و در سال ١٧٧٩ م . در یکی از جزایر هاوائی کشته شد. (از لاروس ).
کوک . [ ک َ ] (اِخ ) روستای بزرگ و آبادان و از اعمال نساء و در آخر حد آن بود و تا خراسان یک منزل فاصله داشت . (از معجم البلدان ).
کوک . (اِ) به معنی کمان باشد. (برهان ). کمان .(ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ آواز و صدای بسیار بلند را نیز گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آواز بلند. (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). آواز بلند. صدای بلند. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به کوکاشود. ◄ هماهنگ ساختن سازها و موافق نمودن آوازها باشد. (از برهان ). هماهنگ ساختن تار و چغانه و رباب و ساختگی آنها را گویند. هماهنگی ساز و موافقت آوازها. (ناظم الاطباء). آهنگ (دادن ) سازها. میزان کردن آلات موسیقی . (فرهنگ فارسی معین ) : روزی که ز زمار شود زمر فناکوک هر سور که جوید عدویش گردد از او سوک بر رمح ویش اعداآون چوبه شب چوک بی خویش به گردش بر چون پنبه که بر دوک . رضا قلی خان هدایت (از انجمن آرا). - ساعت دسته کوک ؛ ساعتی که پیچاندن فنر آن به وسیله ٔ دسته ٔ مخصوصی که در ساعت تعبیه شده انجام گیرد. - ساعت شب کوک ؛ ساعتی که به هنگام غروب آفتاب میزان می شده و در آن وقت که ساعت شمار دوازده را نشان می داده آن را کوک می کردند. - ساعت ظهرکوک ؛ ساعتی که ظهر هنگام میزان شود، چنانکه هم اکنون بیشتر متداول است و این ساعت را ظهر به ظهر کوک کنند. - کوک بودن ساعت ؛ منظم شدن عمل دستگاه ساعت به وسیله ٔ پیچاندن فنری مخصوص . (فرهنگ فارسی معین ). - کوک دررفتن ؛ شکستن فنر یا از جا دررفتن آن در وسایل کوکی مانند ساعت و بعضی انواع اسباب بازی . گاهی آدمی راکه مسلسل حرف می زند و بر اثر عصبانیت یا علل دیگر مجال حرف زدن به دیگران نمی دهد و تا صحبتش تمام نشده است از حرف زدن نمی ایستد، گویند: کوکش دررفته است، یا مثل ساعتی که کوکش دررفته باشد حرف می زند. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). - کوک ِ کار ؛ شیوه ٔ آن . لم آن . سر آن . قسمت فنی آن : کوک کار را دانستن یا ندانستن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کوک و کلک کردن . رجوع به «کوک و کلک » شود. ◄ (ص ) ساز (یا سازهایی ) که اوتارش تنظیم شده و آهنگ مطلوب دارد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (اِ) در موسیقی، هر یک از نغمات ٣٦٠گانه ای که اهل ختا برای «شدرغو» ساخته اند. (فرهنگ فارسی معین ). - کوک ختایی ؛ جمیع نغمات «شدرغو» گردآورده ٔ اهل ختای که ٣٦٠ کوک باشد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ دو پاره جامه را بهم پیوند کردن بود به طریق استعجال تا در دوختن کم و زیاد نشود. (فرهنگ جهانگیری ). بخیه های دوردور را نیز گفته اند که به طریق استعجال بر دو پارچه ای که خواهند پیوند کنند، زنند تا در دوختن کم و زیاد نشود. (برهان ). دو پارچه ٔ جامه به هم پیوند کردن و بخیه های دوردور زدن را که وقت دوختن کم و زیاد نشود نیز کوک گویند. (آنندراج ). در خیاطی، بخیه ای که با دست در روی پارچه و جامه زنند. (فرهنگ فارسی معین ). بخیه ٔفراخ . دوختنی سخت گشاده . بخیه ٔ دورادور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اصطلاحی است در خیاطی و آن زدن بخیه های بسیار درشت چند سانتیمتری است به پارچه ای برای وصل کردن موقت قطعات آن به یکدیگر و امتحان کردن آن تا اگر مناسب است دوخته شود. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). - توی کوک کسی یا چیزی رفتن ؛ او را انتقاد کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).درباره ٔ کسی یا چیزی دقت کردن و او را تحت نظر قراردادن یا درباره اش به تفکر و تعمق پرداختن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). ◄ تره ای است، گروهی کاهو خوانند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٧٠). با ثانی مجهول به معنی کاهو باشد و آن تره ای است که خوردن آن خواب آورد و به عربی خس گویندش . (برهان ). به ثانی مجهول تره ای است که بخورند و خوردن آن خواب آورد و آن را به پارسی کاهو وبه عربی خس خوانند. (آنندراج ). کاهو و کاهوی منوم . (ناظم الاطباء). کاهو. خس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خواب در چشم آورد گویند کوک و کوکنار با فراق روی او داروی بی خوابی شود. خسروانی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٢٧٠). پسر خواجه دست برد به کوک خواجه او را بزد به تیر تموک . عماره (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا. لبیبی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و آب کوک که او را به تازی مأالخس گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و اندر ابتدا هر دو نوع آب گشنیز تر و آب کوک ... اندر دهان می دارند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خس بود در لفظ تازی کوک و اندر شاعری کوک زن بر سوزنی گر خوش برآید لفظ خس . سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فتنه راز آرزوی خواب امان هوس کوک و کوکنار گرفت . انوری (از یادداشت ایضاً). جایی رسیده بأس تو کز بهر خواب امن بگرفته امن را هوس کوک و کوکنار. انوری (از یادداشت ایضاً). بخفت بخت حسودت چنانکه پنداری زمانه روز و شبش کوک و کوکنار دهد. ظهیر (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چه خواهم کرد کوکی را که از وی نخورده خواب غفلت می فزاید. رضی الدین نیشابوری . همچنانکه میوه و کوک ها که نو می رسد اولش را می خورند و دگرها را رها می کنند. (کتاب المعارف ). شقاقل بشکند باه و نماید کوک بیداری کند خون تیره عناب و فزاید درد سر چندان . سیدذوالفقار (از آنندراج ). ◄ به معنی سرفه هم آمده است . (برهان ).به معنی سرفه که آن را به عربی سعال گویند و از این جهت غوزه ٔ خشخاش را کوکنار گویند که به سرفه مفید هست . (غیاث ). به معنی سرفه که آن را کیوا نیز گویند، آمده بنابراین غوزه ٔ خشخاش را نارکیوا و کوکنار گویند و آنان که به جای واو، «اِ» می آورند بر خطا باشند. (آنندراج ) (انجمن آرا). سعال و سرفه . (ناظم الاطباء). در گنابادی «که که » (آواز سرفه ) و در مازندرانی کهه . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ گنبد را خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). و به معنی گنبذی هم هست . (برهان ). گنبد و قبه . (ناظم الاطباء). گنبد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ تکمه ها که بر درخت زند پیش ازبهار، و از آن برگ و گل و شاخ برآید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ پاره ای از پوست شاخی نو که برگیرند و بر شاخ درختی دیگر نهند پیوند کردن را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ به ضم کاف و واو غیرملفوظ و سکون کاف عربی در ترکی بیخ و ریشه ٔ درخت . (غیاث ). ◄ (ص ) خشمگین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در تداول عامه، عصبانی . خشمگین . (فرهنگ فارسی معین ). - کوک بودن از دست کسی ؛ در تداول عامه، عصبانی بودن از دست وی . (فرهنگ فارسی معین ). عصبانی و ناراحت و خشمگین بودن . (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ). ◄ در حد کمال خوبی : قلیانی کوک . دماغت چاق است ؟ کیفت کوک است ؟ (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - آجیل کسی کوک بودن ؛ اسباب معاش او از هر جهت و بیشتر از حیث غذا به خوبی فراهم بودن . (امثال و حکم ج ١ ص ١٨). - رختش یا لباسش کوک بودن ؛ یعنی به قدر کافی جامه بر تن داشتن و سرما نخوردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کوک بودن چیزی ؛ مهیا و آماده بودن آن . در حد کمال خوبی بودن آن چیز. - کوک بودن وافور ؛ آماده ٔ کامل بودن وافور برای کشیده شدن (بر اثر گرم شدن نزدیک آتش ). (فرهنگ فارسی معین ). - کیف کسی کوک بودن ؛ اسباب تنعمی تمام داشته بودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).