کوکبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوکبی . [ ک َ / کُو ک َ ] (ص نسبی ) منسوب به کوکب . - شمع کوکبی ؛ از شاهد زیر چنین برمی آید که ظاهراً نوعی شمع بوده است : کونشان شده ست چون لگن شمع کوکبی وندر جواب این همه لال اند و الکن اند. سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کوکبی . [ ک َ ک َ ] (اِخ ) نبیره ٔ شیخ بایزید یله و در مشهد زادگاه آبا و اجداد خود زندگی می کند. مطلع زیر از اوست : کُشتی من دل خسته را، ترک کمان ابروی من تا بازیابم زندگی، تیری بیفکن سوی من . (از مجالس النفایس ص ١١١).