کوچکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (حامص.) صغر، خردی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) (حامص.) صغر، خردی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوچکی . [ چ َ / چ ِ ] (حامص ) صغر و خردی . (ناظم الاطباء). خردی . صغیری . (فرهنگ فارسی معین ). صغر.مقابل بزرگی و عظم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): قلظقه ؛ کوچکی اندام . (منتهی الارب ). ◄ کم وسعتی . کم حجمی . ◄ اندکی . قلت . ◄ کم سنی . (فرهنگ فارسی معین ). کودکی . بچگی . طفولیت . - امثال : آدم از کوچکی بزرگ می شود ؛ برای نیل به مقامات بلند شروع از رتبه های پست عیب نیست . تحمل تحقیر برای نیل به مقامات عالی سزاوار است . (امثال و حکم ج ١ ص ٢١). ◄ حقارت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ در تداول عامه، بندگی . فرمانبرداری : در کوچکی و خدمتگزاری حاضرم . (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
حقارت کمحجم طفولیت خردی
فرهنگ طیفی واژهدان
صغر، خردی، ریزی، ناچیزی کوتاهی لاغری، باریکی کمی، قلت، عدم کفایت بیقدری، عدم اهمیت، کمتری، کهتری، بیبنیادی، بیجوهری کوچک شدن، تنگی، انقباض، کم شدن، نقصان، کاهش صفر ناپیدایی صغر، کهی، بچگی زمان کم، زودگذری، ندرت محدودیت، محدودیت