کوهکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوه کن . [ ک َ ] (اِخ ) دهی از دهستان طارم بالا که در بخش سیردان شهرستان زنجان واقع است و ١٤١ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).
کوهکن . [ ک َ ] (نف مرکب ) آنکه کوه را می کند و می برد. (فرهنگ فارسی معین ). کسی که کوه می کند و کوه می برد. (ناظم الاطباء).حجار که در کوه صورت تراشد و راه سازد. آنکه از کوه سنگ برد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خاکی که یافت سایه ٔ حزم تو زآن سپس زو باد کوهکن نبرد در هوا غبار. سنائی . زور جان کوه کن شق الحجر زورجان جان در انشق القمر. (مثنوی چ رمضانی ص ٣٢). وآنکه هست از پیشه ٔ صبر و شکیب کوه اندوه و بلا را کوهکن . هاتف (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسب را نیز گویند. (ناظم الاطباء). اسب قوی . (فرهنگ فارسی معین ). اسبی که کوهها را طی کند : رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شَخ نورد و راهجوی و سیل بُرّ و کوهکن . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٨٢).
کوهکن . [ ک َ ] (اِخ ) لقب «فرهاد». زیرا که خسروپرویز به فریب وعده ٔ وصل شیرین، کوه بیستون را از فرهاد کندانیده و راه هموار پیدا ساخته بود. (از آنندراج ) (از غیاث ). فرهاد عاشق شیرین . (ناظم الاطباء). لقب فرهاد عاشق شیرین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : درآمد کوهکن مانند کوهی کز او آمد خلایق را شکوهی . نظامی . چو شه بشنید قول انجمن را طلب فرمود کردن کوهکن را. نظامی . سواری سرافراز از آن گروه بر آن کوهکن راند مانند کوه . نظامی . درآمد به طیاره ٔ کوهکن فرس پیل بالا و شه پیلتن . نظامی . چو خسرو از لب شیرین نمی برد مقصود قیاس کن که به فرهاد کوهکن چه رسد. سعدی . مرا که قوت کاهی نه کی دهد زنهار بلای عشق که فرهاد کوهکن بکشد. سعدی . کوهکن شهره نگردید به شیرین کاری تا که گلگون رخش از تیشه ٔ فرهاد نشد. کمالی .