کوه کوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوه کوه . (ق مرکب ) بسیار زیاد. فراوان . (فرهنگ فارسی معین ). از سر تا پا. (ازآنندراج ). کوه تاکوه . (ناظم الاطباء). پشته پشته . تپه تپه . برآمدگیها و برجستگی های بسیار بلند : تلی گشته هر جای چون کوه کوه برش چشمه ٔ خون ز هر دو گروه . فردوسی . به هر جای بد توده چون کوه کوه ز گردان ایران وتوران گروه . فردوسی . به هم بر فکندندشان کوه کوه ز هر سو به دور ایستاده گروه . فردوسی . نخست لدروه کز روی برج و باره ٔ آن چو کوه کوه فروریخت آهن و مرمر. فرخی . خون روان شد همچو سیل از چپ و راست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست . مولوی . کنم وصف پیلان گردون شکوه که کیف خیالم رسد کوه کوه . یحیی کاشی (از آنندراج ). مگر ابدال چرخ این کوه دیده که بانگش کوه کوه از سر پریده . سالک قزوینی (از آنندراج ).