کون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ یا کُ) [ ع. ] (اِمص.) هستی، وجود.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) سرین، نشستگاه. ؛ ~ کسی گُهی بودن کنایه از: در کاری مشکوک دست داشتن. ؛ ~ سوزه کنایه از: حسادت شدید. ؛~ گشاد بودن کنایه از: تن به کار ندادن، تنبل و بی حال بودن. ؛ ~ نشور کنایه از: نجس، بی دین و لامذهب.
(کَ یا کُ) [ ع. ] (اِمص.) هستی، وجود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کون . [ ک َ ] (ع مص )بودن . (ترجمان القرآن ) (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). بودن و هست شدن، و کِیان و کینونة مثل آن است . (منتهی الارب ). کان الشی ٔ کوناً و کیاناً و کینونة؛ حادث شد آن شی ٔ و پدید آمد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بودن و هست شدن ... و در شرح نصاب نوشته که کون بالفتح مصدر است به معنی موجود شدن چیزی و عالم موجودات را کون از آن گویند که بعد از نابود شدن بود شد. (غیاث ). بودن و هست شدن . (آنندراج ). هست شدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ پذیرفتار کسی گردیدن . (منتهی الارب ). پذیرفتار گردیدن . (از آنندراج ): کان علی فلان کوناً و کیاناً؛ پذیرفتار گردید و تکفل کرد آن را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و کیانة اسم است از آن . (از اقرب الموارد). ◄ ریسیدن رشته را. (از منتهی الارب ). کنت الغزل کوناً؛ ریسیدم آن رشته را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ برای کسی که دشمن دارند او را گویند: لاکان ولایکون ؛ یعنی هرگز نباشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و عرب دشمن را گوید به هنگام نفرین «لاکان و لاتکون »؛ یعنی آفریده نشد و نجنبید و این کنایه از مرگ اوست . (از اقرب الموارد). ◄ کنت الکوفة؛ یعنی بودم در کوفه، و منازل کأن لم یکنها احد؛ یعنی منزلهایی که در آنها کسی نبوده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ علمای نحو می گویند: کان از افعال ناقصه است که رفع می دهد اسم را و نصب می دهد خبر را مانند: کان زید عالماً، ولی هرگاه به معنی ثبت باشد مانند: کان اﷲ و لاشی ٔ معه، و یابه معنی حدث مانند: اذا کان الشتاء فادفئونی فان الشیخ یهدمه الشتاء، و یا به معنی حضر مانند: و اِن کان ذوعسرة و یا به معنی وقع مانند: ماشأاﷲ، کان بی نیاز از خبر خواهد بود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و دراینگونه موارد از افعال تامه است . (منتهی الارب ). و نیز کان گاه به معنای اقام آید. (منتهی الارب ). گاه به معنی اقام آید، مانند: کانوا و کنا. (ناظم الاطباء).و گاهی به معنی صار مانند: و کان من الکافرین . و از برای استقبال نیز گاه آید، مانند: یخافون یوماً کان شره مستطیراً. و گاه به معنی ماضی منقطع باشد، مانند:و کان فی المدینة تسعة رهط. و گاه به معنی حال، مانند: کنتم خیرامة. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و گاه به معنی استثنا آید، مانند: جاؤنی و لایکون زیداً، مانند آن است که گویی : لایکون الاتی زیداً. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گاه کان زائده باشد و جهت توکید آن را در کلام آرند و در این صورت دارای اسم و خبر نباشد، مانند: و کیف نکلم من کان فی المهد صبیاً. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
کون . (اِ) سرین و جفته و نشستنگاه باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سرین . نشستنگاه . مقعد. در پزشکی، نشیمنگاه و در حقیقت ناحیه ٔ سرینی است ومخرج در فرورفتگی منطقه ٔ عضلات سرینی چپ و راست قراردارد. (فرهنگ فارسی معین ). وجعاء. وَرب . وَربة. مِنثَجة. وَبّاعة. وَبّاغة. عَفّاقة. عُضارِ طِی ّ. عَزلاءة. عِزمة. ام عزمة. ام العزم . عَوَّة. عَوّاء. عَوّا. عَذانة. نَخب . وَرانِیه . زَمّاعة. سَنباء. سَنبات . (منتهی الارب ). دُبُر است . مقعد. ته . زیر. ام سوید. انجیره . پشت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : من غند شدم ز بیم غنده چون خرس به کون فتاده در دام . ابوطاهر خسروانی (از یادداشت ایضاً). کونی دارد چون کون خواجه اش لت لت ریشی دارد چو ماله آلوده به پت . عماره (از یادداشت ایضاً). گفت من نیز گیرم اندر کون سبلت و ریش موی لنج ترا. عماره (از یادداشت ایضاً). فربه کردی تو کون ایا بدسازه چون دنبه ٔ گوسفند در شب غازه . عماره (از یادداشت ایضاً). خایگان توچو کابیله شده ست رنگ او چون کون پاتیله شده ست . طیان (از یادداشت ایضاً). دشمن شاه ار به مغرب است ز بیمش بازنداند به هیچگونه سر از کون . فرخی . تا پای نهند بر سر حران با کون فراخ و گنده و ژند. عنصری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پس به بی بی بگوی کز ره درد با چنین کون هلیله نتوان خورد. سنایی (از امثال و حکم ص ١٢٤٨). باد اگر کونت را به فرمان نیست غم مخور هیچ کون سلیمان نیست . سنائی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نای را بر کون نهاد او که ز من گر تو بهتر می زنی بستان بزن . مولوی . خواجه از فرط بزرگی همچو کون شد از دماغ لاجرم بهر بزرگان کون بجنباند ز جای . خواجه سلمان (از آنندراج ذیل کون جنبانیدن ). - سرخی کونش به رو آمدن ؛ سرخ شدن از خشم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - سوراخ کون ؛ سوراخ مقعد. (ناظم الاطباء). - کون ترازو زمین زدن ؛ برای گران فروختن یا عزیز کردن چیزی در بیع یا انتقال تعلل و تسامح کردن .(امثال و حکم ص ١٢٤٨). - کون خر ؛ معروف است . (برهان ). نشستنگاه الاغ . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ کنایه از مردم درشت ناهموار بی تمیز و نادان و بی عقل و احمق باشد. (برهان ). کنایه از احمق بی تمیز. (آنندراج ). بی تمیز. احمق . ابله . (فرهنگ فارسی معین ). ستیزنده در جهل . احمق . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در کون خر اگر به ستیزه مثل زنند ایشان خر ستیزه کش و من ستیزه گر. سوزنی (از یادداشت ایضاً). اما خود حاشی السامعین کون خری تمام بود. (جهانگشای جوینی ). ور کشی مهمان همان کون خری گاو تن را خواجه تا کی پروری . مولوی . گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار اگر گاو عنبر است . سعدی (گلستان ). - کون خری ؛ نادانی . گولی . حماقت . (ناظم الاطباء). بلاهت . حماقت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بود اقامت ارباب عقل کون خری در آن دیار که شاعر بود کم از بیطار. ملا ماتمی مازندرانی (از آنندراج ). لوزینه به گاو دادن از کون خری است . ؟ (از امثال و حکم ص ١٣٧٢). - ◄ بدی . (ناظم الاطباء). - ◄ زبونی . (ناظم الاطباء). - ◄ بدعملی . (ناظم الاطباء). - کون و پیزی . رجوع به پیزی شود. - کون و کچول ؛ قر و غربیله . غربیله . رقص و کچول . لور و سمول . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کچول و کاچول شود. - کون و کچول کردن ؛ جفته و سرین جنبانیدن رقص را. رقصیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : شربتی از این به خونی دادند، چون بخورد، اندکی روی ترش کرد. گفتند: دیگر خواهی ؟ گفت : بلی . شربتی دیگر بدو دادند، در طرب کردن و سرود گفتن و کون و کچول کردن آمد. (نوروزنامه، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال : کون خر درخور است بر سر خر . ؟(آنندراج ). کون خر را به مصلحت بوسند . (از آنندراج ). کون خود را به خایه پاک کند . (از آنندراج ). کون نداری هلیله چرا خوری ؛ یعنی ایفا نتوانی کرد وعده چرا کنی . (امثال و حکم ص ١٢٤٨). ◄ سوراخ . چشمه .سوفار: کون سوزن ؛ سم الخیاط. سوفار سوزن . چشمه ٔ سوزن . چشم سوزن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ بیخ . بن . نوک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کون آرنج یا کونارنج ؛ تیزی بن آرنج . تیزی استخوان ساعد از جانب وحشی . تیزی آرنج از جانب وحشی آن . تیزنای آرنج . تیزه ٔ مرفَق . تیزه ٔ آرنج . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ (ص ) کونی . امرد. مخنث . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (پسوند) مزید مؤخر امکنه : سارکون، زیکون، آبسکون، دیراسکون . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
کون . [ ک َ وَ ] (اِ) درختی است خاردار و ساق آن بی خار. صاحب مخزن الادویه گفته به فارسی آن را کُم گویند و به شیرازی بالش عاشقان خوانند به سبب درشتی خارهای آن و به عربی آن را قتادة و شجرةالقدس نامند. (آنندراج ). و رجوع به گَوَن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ته دبر، سرین، ماتحت، مخرج، مقعد، نشستنگاه