کول
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) پشت، به ویژه بخش بالای پشت انسان یا حیوان، گُرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) گلیم و پلاس کهنه.
(اِ.) پشت، به ویژه بخش بالای پشت انسان یا حیوان، گُرده.
(اِ.) ۱- کتف، دوش. ۲- آبگیر، برکه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کول . (اِخ ) دهی از دهستان سارال که در بخش میرانشاه شهرستان سنندج واقع است و ١٥٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
کول . [ ک َ وَ ] (اِخ ) نام قصبه ای است از ولایت فارس . (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). ظاهراً مصحف گوک موضعی در کرمان است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ).
کول . (اِ) به معنی دوش و کتف باشد. (برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). دوش که به عربی کتف گویند. (از فرهنگ رشیدی ). شانه . دوش . کتف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گلپایگانی کول، گیلکی کول . شانه و دوش . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). - از سر و کول هم بالا رفتن ؛ رجوع به ترکیب بعد شود. - از کول هم بالا رفتن ؛ در تداول عامه، در جایی پرازدحام برای خود جا بازکردن . (فرهنگ فارسی معین ). - این کول و آن کول انداختن ؛ در تداول عامه، تعلل کردن . مماطله کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - بر کول سوار کردن ؛ در تداول عامه، بر شانه و پشت سوار کردن کسی را. (فرهنگ فارسی معین ). - به کول انداختن ؛ کول کردن . رجوع به مدخل کول کردن شود. - به کول گرفتن کسی یا چیزی را ؛ کول کردن : رجوع به مدخل کول کردن شود. خرسر و خرس روی و سگ سیرت خر گرفته به کول، خیک شراب . سوزنی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - دم را روی کول گذاشتن و رفتن ؛ با یأس و نومیدی بازگشتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مأیوس یا مغلوب رفتن . (امثال و حکم ج ٣ ص ٨٢٥). - کولبار ؛ کوله بار. باری که بر دوش یا پشت حمل کنند : کولباری ز معصیت بر کول کی توانی شدن به صدر قبول . سراجی (از آنندراج ). و رجوع به کوله بار شود. - کول کردن کسی را ؛ به کول گرفتن . بر پشت یا بر دوش بردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مدخل کول کردن شود. ◄ پشت و ظهر. (ناظم الاطباء). و رجوع به معنی قبل شود. ◄ جایی بود که آب تنک ایستاده بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٢٥). با ثانی مجهول به معنی تالاب و استخر و آبگیر بود. ترکان هم تالاب را کول می گویند. (برهان ). به معنی آبگیر و تالاب گفته اند. و به ترکی هم کول به معنی حوض و آبگیر آمده، ولی به کاف فارسی تکلم نمایند. (آنندراج ). آبگیر وهر گوی که در آن آب ایستد. (فرهنگ رشیدی ). تالاب و مغاک . (غیاث ). در اوراق مانوی (پهلوی ) کول (گودال، گنداب ). این کلمه را به خطاگول نوشته اند چنانکه در لغت فرس اسدی چ هرن ص ٨٧. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : کولی تو از قیاس که گر برکشد کسی یک کوزه آب از او به زمان تیره گون شود. عنصری (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٢٥). خَبر؛ کول آب در کوه . (از منتهی الارب ). خَبراء؛ کول آب در بیخهای سدر. (از منتهی الارب ). ◄ جغد را نیز گویند که پرنده ٔ منحوس باشد. (برهان ). به معنی جغد هم نوشته اند. (آنندراج ). جغد که به شآمت معروف است . (فرهنگ رشیدی ). جغد و کوکن . (ناظم الاطباء).ظاهراً مصحف «کوک ». (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به کوک، کوکن، کوکنک، کوکوه و کوکه شود. ◄ مردم گیلان و بیه پس، پشته و تل را گویند. (برهان ). درلهجه ٔ گیلکی پشته و تل را گویند. (از فرهنگ رشیدی ).تپه و تل و کوه . (از ناظم الاطباء). گیلکی کول به معنی تپه . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ به هندی امر به گشودن باشد، یعنی بگشا. (برهان ). ◄ قسمی از ماهی مأکول و بسیار لذیذ. (ناظم الاطباء). رجوع به کولی شود. ◄ گدار آب و پایاب . ◄ جایی که آب آن ایستاده و روان نباشد. ◄ (ص ) بی ادب کارناآزموده . (ناظم الاطباء). ◄ لوچ . (ازلغت فرس اسدی چ اقبال ص ٣٣٢) : همه کر و همه کور و همه شل و همه کول . قریع (از لغت فرس اسدی ).
مترادف و متضاد واژهدان
دوش، شانه، کتف پلاس، گلیم آبگیر، استخر، تالاب، تالاب، کولاب